رمان آیدا

رمان آیدا پارت 40

4.6
(36)

یک هفته ای از عروسی خواهرش و دیدارش با سام می‌گذشت.

 

سام صبح پیام داده بود که شب ساعت یازده با او تماس می‌گیرد و حالا زمان زیادی باقی نمانده بود

 

بشقاب میوه اش را روی میز گذاشت و بعد از شب بخیری وارد اتاقش شد

 

عادت نداشت آنقدر زود بخوابد و همین باعث تعجب پدر و مادرش شده بود

معمولا ساعت دوازده یا یک می‌خوابید

 

شالش را پایین تخت انداخت و دراز کشید

این روز ها زیاد به احساساتش فکر میکرد

به اینکه آیا دوست داشتن سام کار درستی است یا نه؟!

 

گاهی وقت ها با خودش فکر میکرد که شاید بهتر بود همان روزی که از برزیل برگشته بود فراموشش می‌کرد

 

اما تمام این فکر و خیال ها با یک پیام از سام به انتهایش رسید

 

کل روز را منتظر تماسش بود و گویا حالا زمانش رسیده بود

با روشن شد صفحه ی گوشی از جایش بلند شد و بعد از خاموش کردن برق اتاق دوباره روی تخت دراز کشید و تماس را پاسخ داد:

 

-الو

 

صدای خواب آلودش به گوش رسید:

 

-سلام عزیزم

 

آخ که چقدر دوست داشت عزیزم گفتن هایش را.

 

-سلام سامی

 

سعی داشت آرام صحبت کند تا صدایش از اتاق بیرون نرود

گرچه با صدای بلند تلویزیون بعید بود

 

-نخوابیده بودی که؟

 

دوست داشت بگوید تمام روز را منتظر تماسش بوده

مگر میشد بخواد!

 

-نه بابا بیدار بودم

 

نفس عمیقی کشید و گفت:

 

-خوبه،راستی فردا وقت داری؟

 

فردا کار خاصی نداشت:

 

-اره بیکارم چطور؟

 

-میخوام ببنیمت

 

بالاخره بعد از چند روز دوباره می‌توانست سام را ببیند

لبخندی زد و آرام جواب داد:

 

-باشه،کجا؟

 

بعد از فکری کوتاه گفت:

 

-ساعت چهار بیا سرکوچه باهم میریم حالا

 

واقعا قصد داشت آنقدر راحت رفت و آمد کند!

 

-باشه

قبل از آنکه سام پاسخی دهد در اتاق باز شد و بعد از چند ثانیه صدای پدرش امد:

 

-آیدا

 

تند گوشی را از گوشش فاصله داد و تماس را پایان داد.

 

اما گویا دیر شده بود

با اینکه چراغ اتاق خاموش بود اما نور پذیرایی‌ اتاق را کامل روشن کرده بود

 

 

با چشم هایی متعجب و کنجکاو نزدیکش شد و گفت:

 

-بیداری تو؟

 

از استرس دست و پایش را گم کرده بود

حالا باید چه جوابی میداد؟!

 

قبل از آنکه حرفی بزند نگاه پدرش به گوشی داخل دستش افتاد

 

اخمی روی ابروهایش نشست

با یک قدم خودش را به او رساند و تند گوشی را از دستش گرفت:

 

-این چیه؟

 

مشکل همین بود که گوشی مال خودش نبود!

از تخت پایین آمد و سرش را پایین انداخت

 

صدای پدرش بلندتر از حد معمول شده بود:

 

-میگم داشتی چه غلطی میکردی؟

 

بغض کرده سرش را بالا گرفت:

 

-بابا

 

اجازه نداد بیشتر از آن صحبت کند:

 

-داشتی با اون عوضی حرف می‌زدی درسته؟

 

چشم هایش را محکم روی هم گذاشت

هیچ جوابی نداشت که بدهد

 

با صدای بلندش مادرش با عجله وارد اتاق شد:

 

-چی شده چرا داری داد میزنی؟

 

ولی گویا صدای او را هم نمیشنید.

تنها نگاهش روی آیدا بود

 

از همین میترسید که روزی آیدا با سام در ارتباط باشد!

و حالا کنترل اعصبانیتش برایش کار دشواری بود

 

داد زد:

 

-من فقط بار دیگه ببینم بهش جواب دادی تو

 

قطره ای اشک روی گونه اش چکید.

حق با پدرش بود

او کار اشتباهی کرده بود اما مگر احساساتش دست خودش بود!

 

دستش را به سمتش گرفت و با اخم گفت:

 

-گوشی خودتم بده،زود باش

برای لحظاتی از جایش تکان نخورد.

اما با فریاد پدرش ترسیده موبایلش را از روی میز برداشت و به سمتش گرفت

 

-این بار رو فقط می‌بخشم آیدا ولی وای به حالت اگه ببینم باهاش در ارتباطی

 

با اصرار های مادرش از اتاق خارج شد.

 

با چشمانی اشک آلود روی زمین سر خورد و سرش را به دیوار تکیه داد.

 

فکر اینجایش را نکرده بود!

مگر پدرش اجازه میداد که با سام ازدواج کند؟!

 

چند دقیقه بعد مادرش با لیوانی آب وارد اتاق شد و برق را روشن کرد.

 

کنارش روی زمین نشست و دستش را روی سرش کشید:

 

-شیدا بهم ی چیزایی گفته بود ولی فکر نمی‌کردم باهاش حرف بزنی

 

صدای مهربان مادرش باعث شد تند خودش را به آغوش برساند

 

موهایش را نوازش کرد و چیزی نگفت.

شاید میدانست فعلا باید آرامش کند

 

دقایقی طولانی همان جا در آغوشش ماند و در آخر به اجبار مادرش در جایش دراز کشید.

 

تا زمانی که خوابش ببرد کنارش ماند و در آخر بعد از درست کردن پتویش از اتاق خارج شد

..

(کامنت فراموش نشه ✨)

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.6 / 5. شمارش آرا : 36

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

saeid ..

نویسنده رمان های بامداد عاشقی،شاه دل و آیدا
اشتراک در
اطلاع از
guest
14 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
نویسنده ✍️
2 ماه قبل

این دختره عقلش سرجاش نیست به ازدواجم فکر کرده به هر حال سام و شرایطش اصلا عادی نیست، از زبون سام هم داستان رو جلو ببری به نظرم خیلی خوب میشه حداقل می‌فهمیم کارشو تا کجا پیش برده اصلاً چه هدفی داره

خداقوت👌🏻👏🏻

camellia
camellia
2 ماه قبل

ای وای!چقدر خوش شانسه😓🤕

مائده بالانی
2 ماه قبل

وای خیلی زیبا بود و کوتاه البته.
دلم برای آیدا خیلی کباب شد. من اگه بودم شاید قید همه چی رو می‌زدم و با سام می‌رفتم اما خب خیلی احساساتی و بدور از عقله و واقعا نمیشه فقط با حس جلو رفت و باید بگم شخصیت سام هنوز خاکستریه و همراه شدن با چنین آدمی عواقب خاص خودش رو داره و کلا بابد پا تو مسیر سختی گذاشت

Tina&Nika
2 ماه قبل

خیلی زیبا بود 🥰

Fateme
2 ماه قبل

چه شانس گندیییی
ای بابا البته خب پدرش حق داره
منطقی بخوایم نگاه کنیم سام آدم درستی نیست ولی خب عشقه دیگهعع
عالی بود سعید

Fateme
2 ماه قبل

بچه ها من نمیدونم چرا نمیتونم وارد اکانتم شم
میزنه همین کاربری وجود ندارد
الان میخوام پارت بفرستم چیکار کنم؟🥲

نسرین احمدی
نسرین احمدی
2 ماه قبل

خسته نباشی 🌹سام چه حرفی می‌تونه با آیدا داشته باشه درسته یبار باهاش حرف زده ولی این قرار پنهانی برا آدم خلافکار نکنه اصلأ خلاف کار نباشه داستان جوری پیش میره که آدم شک می کنه به اصل ماجرا که ممکنه یک چیز دیگه باشه

Narges Banoo
2 ماه قبل

سام مشکوک میزنه🤔
یه آدم مجرم انقدر ریلکس نیس!

تارا فرهادی
2 ماه قبل

سعید عزیزم من از پارت ها خیلی عقبم سر فرصت میخونم حتما نظرمو میگم🙂🙏🏻

خواننده رمان
خواننده رمان
2 ماه قبل

آیدا تو برزیل صیغه سام شده بود برای رفتن به مهمونی جیمز یعنی الان صیغشون تموم شده ممنون سعید جان

نویسنده ✍️
2 ماه قبل

پارت جدید برای خرید تو برنامه قرار گرفت اون‌جا فصل دوازدهمه شماره پارتش نوشته شده❤

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  نویسنده ✍️
2 ماه قبل

آره دیدم
منم مائده رو گذاشتم اونجا…ولی رایگان🙃

𝐸 𝒹𝒶
2 ماه قبل

این دختر یا واقعا خیلی خنگه یا احساساتی شدید😐
ولی سام کراشه نیمشه ازش گذشت لامصب 😞
خسته نباشییی

نویسنده ✍️
پاسخ به  𝐸 𝒹𝒶
2 ماه قبل

پس چرا من حس خاصی نسبت بهش ندارم؟🤔 نه بدم میاد نه ازش خوشم میاد کلاً بی تفاوتم و این بده🤣 راستیتش مهرداد با یه صحنه بیشتر به دلم نشست تا این نچسب

دکمه بازگشت به بالا
14
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x