نویسنده هایی که به مدت یک ماه پارت گذاری نکنن رمانشون از سایت حذف میشه

رمان آیینه شکسته

رمان آیینه شکسته پارت هفتم

5
(40)

رمان آیینه شکسته

پارت هفتم

به محض اینکه پایش را در عروسی گذاشت ، با چهره افرادی مواجه شد که روی صندلی هایشان نشسته بودند و داشتند غذا میل می کردند . چند ثانیه بعد صدای نیکا در سالن پخش شد

_ عزیزان  الان که دیگه پاسی از شب گذشته و نصف عروسی طی شده میخوام نکته رو بهتون بگم .

همه میهمانان اووو کشیده ای به زبان آوردند و گرشا با چشم دنبال صاحب صدا گشت و روی سن  با آن لباس سفید رنگش او را دید .  و پشت سرش مردی را  دید که قیافه جذابی داشت .

_ خب راستش رو بخواید این چیزی که میخوام بهتون بگم  سعید هم نمی دونه

با این حرف نیکا صدای قاشق و چنگال هایی که تا الان می آمد قطع شد و مرد پشت سرش به وضوح جا خورد .

_ خ…ب بگو چیه؟

سعید این جنله سوالی را به زبان آورده بود . ولی گرشا موضوع را فهمیده بود و می دانست که نیکا می خواهد درباره چه چیزی صحبت کند .

_ راستش این هست که من باردارم سعید جان

با این حرف دخترک همه سالن چند ثانیه کاملا خاموش شدند و یکدفعه همه زن ها جیغ کشیدند و مرد ها هم دست زدند . اما فقط سعید بود که هنوز در شوک بود

_ نمیخوای چیز بگی شوهر جان؟

نیکا این را ختاب به سعیدی گفته بود که عین مجسمه خشکش زده بود .

_باورم نمیشه نیکا ، تو مطمئنی؟

_ بله که مطمئنم سعید جونم

همه با لبخند نگاهشان می کردند جز یک نفر . یک نفری که پوزخندی حواله ی ری اکشن سعید  کرده بود ……

سعیدی که خوشحالی اش در آن جمله ی قبل هم خیلی مصنوعی به نظر می رسید و الان برای اینکه خیلی بد به نظر نیاید زمان کوتاهی نیکا را در آغوش گرفته بود  و در ذهنش فقط داشت خودش را سرزنش می کرد که چرا مراقب نبوده  و این اتفاق افتاده .  و الان باید نقشه ی دیگری می ریخت

“دوباره تو قلبم یه حسی اومده . نمی دونم چیه شبیه عشقیه . که از روزای دور میمونه یادگار . که می گفتم نرو منو تنها نذار . منو تنها نذار…”

گرشا هر چقدر هم از نیکا بدش می آمد اما با دیدن این صحنه حالش بد شده بود . اما دیگر مثل قبلا جلوی جمع فرو نمی پاشید و در خودش می ریخت . سریع پوزخندی زد . و به طرف ماشینش رفت واز توی آن کادویی را که خریده بود برداشت  . از جیب کتش خودکاری برداشت  و اسم خودش را نوشت و کادو را روی یک میز خالی گذاشت و از آن محیط  وحشتناک بیرون زد . اما دیگر مثل قبلا گریه نکرد فقط متوجه شد که یک جای دیگر قلبش هم ترک برداشته و توجهی نکرد و به سمت ماشینش رفت ……

شیراز _ سال ۱۴۰۰

# راوی

_ سوین میری نوشابه رو بیاری یادم رفت بیارمش آخه

سوین چشمانش را به نشانه تایید به ستیا باز و بسته کرد  . و بعد وارد آشپز خانه شد و از یخچال نوشابه مشکی رنگی برداشت و به سمت میز ناهار خوری چهار نفری ای که در سالن بود قدم برداشت

_ بیا اینم نوشابه

ستیا نوشابه را از دست های گندمی رنگ سوین گرفت و به او اشاره کرد بشیند. سوین در همان حال که صندلی را عقب می کشید گفت

_ پس سورین کجاست ؟ رفته دستش رو بشوره؟

ستیا آره ای زمزمه کرد و چند ثانیه بعد سورین از دستشویی بیرون آمد و همانطور که دستانش را با حوله خشک میکرد لب زد

_ اووممم به به چه کرده خواهرم

و بعد حوله را سر جایش گداشت به سرعت روی صندلی نشست و  همزمان با وسام داد زد

_ اول برای من بریز . اول برای من بریز

ستیا چشم غره ای به حرکت بچگانه و نامعقولانه سورین رفت و بشقاب وسام را برداشت و برایش ماکارونی کشید .  بعد سوین برای خودش و سورین کشید و در آخر هم ستیا …..

تمام مدت همه سکوت کرده بودند که صدای وسام کوچولو آمد

_مامان من میرم تو اتاقم بازی کنم . به خاطر غذا هم ممنون

هر سه نفرشان با خوشرویی از وسام خداحافظی کردند و وقتی که وسام در اتاق را بست . سوین حرف زدن  را شروع کرد

_ سورین . مگه من نگفتم که جلوی بچه با دوست دختر های گند تر از خودت حرف نزن ها

سورین خودش را به کوچه علی چپ زد

_ کدوم بچه ؟ ها؟ چه حرفی

سوین پوکر فیس نگاهش کرد و  چند ثانیه بعد با چشم هایی که ازش عصبانیت می بارید به سمت سورین خیز برداشت

_ وسام رو میگم . نگو که نمیدونی چه کلماتی رو ازت تقلید می کنه

ستیا مداخله کردن را ترجیه داد و گفت

_ چی شده سوین؟ وسام باز چی گفته ؟

سوین با غیظ چشم از برادرش گفت و رو به ستیا جواب داد

_ امروز میخواست برام تعریف یه بازی رو بکنه . گفت لامصب . پوففف

سورین شانه بالا انداخت و با لحن خونسردی آرام زمزمه کرد

_ لامصب کجاش بده من نمیفهمم

اما سوین این صحبت آرام سورین با خودش را شنیده بود و انگار هیزمی باشد که آتشش زده اند و به سمت سورین برگشت

_ لامصب کجاش بده . اونجاییش که وسام یکدفعه میره جلوی دوستاش این رو میگه . اصلا شاید یه حرف دیگت مثل س.ک.س.ی رو شنیده بود و تکرار می کرد . اون موقع که رفت گفت تو مدرسه تو میری جواب پس میدی….

و بعد از اتمام صحبتش از خشم نفس نفس زد و دوباره خودش ادامه داد

_ اصلا کی گفته تو دوست دختر  های بزرگتر و کوچکتر از خودت داشته باشی و اون  دخترای بدبخت رو سر کار بذاری ها…

سورین هم مثل خودش با خشم گفت

_ به تو هیچ ربطی نداره که من دوست دختر دارم یا نه فهمیدی…

سوین میخواست جوابی بدهد که صدای نسبتا بلند ستیا آمد

_ بستونه دیگه عین بچه های دو ساله افتادید به جون هم . خیر سرتون دو تاتون بیست و شش سالتونه .

سورین میخواست اعتراضی کند اما ستیا انگشت اشاره اش را به نشانه سکوت برای برادر کوچکترش بالا برد

_ به جای اینکه عقلتون رشد کنه و بزرگ بشه دوتاتون فقط و فقط هیکل گنده کردید….

و بعد بشقاب های غذا را جمع کرد و به سمت آشپزخانه رفت . و سورین هم سریع به سمت اتاقش رفت و در را محکم بست . ولی سوین فقط سرش را توی دستانش گرفت و فشار داد . از دست برادرش ناراحت بود که آنقدر راحت دختر ها را بازی میدهد و احساساتشان را به سخره می گرفت . حالا برادرش فکر میکرد با دوست شدن با خط قرمز های آن فرد می تواند انتقام سوین را از او بگیرد ولی در اشتباه بزرگی بود خیلی بزرگ………..

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا : 40

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Zoha Ashrafi

ضحیـــ، نویسندهـــ هـیاهو و ژوان🤎
اشتراک در
اطلاع از
guest
24 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
بی نام
1 سال قبل

عالی بودخسته نباشی

دختر کوچیکه ی لوسیفر
دختر کوچیکه ی لوسیفر
1 سال قبل

عالی بود ❤
میگم گرشا چند سالشه ؟ میخوام فاصله سنی اش با سوین رو حساب کنم

sety ღ
1 سال قبل

بعد از خوندن اون پارتای رو اعصاب لیلا و گرشای عزیزم جا داره بشینم های های گریه کنم به حال همه گذ شتگان و آیندگان😂🤦‍♀️

لیلا ✍️
پاسخ به  sety ღ
1 سال قبل

😂😂

تیکه آخرش رو متوجه نشدم !

sety ღ
پاسخ به  لیلا ✍️
1 سال قبل

خودمم نفهمیدم سخت نگیر لیلا🤣🤣🤣

لیلا ✍️
پاسخ به  sety ღ
1 سال قبل

مثل اینکه مسافرت رو مغزت تاثیر بد گذاشته برو یه لیوان آب خنک بخور تا حواست سرجاش بیاد🤣

sety ღ
پاسخ به  لیلا ✍️
1 سال قبل

لیلا رفته بودیم فیلبند نمیدونم میدونی کجاست یا نه 😁
انقدر هواش خنک و خوب بود که نگم برات 🥺 🥺
فک کن منی که همش دنبال کولرم شب بخاری روشن کردم 😂 🤦‍♀️

آخرین ویرایش 1 سال قبل توسط sety ღ
لیلا ✍️
پاسخ به  sety ღ
1 سال قبل

اسمشو شنیدم ولی نه نرفتم تا حالا با این تعریفای تو باید حتما جای خیلی قشنگی باشه

sety ღ
پاسخ به  لیلا ✍️
1 سال قبل

خیلی خوشگل بودش 🥺 💖
ولی جاده اش خیلی بد بود انقدر که مامانم با اینکه خیلی خوشش اومد ولی گف بار آخرمه میام🤣🤦‍♀️

sety ღ
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
1 سال قبل

همچنین ضحی جونی💖😂

لیلا ✍️
پاسخ به  sety ღ
1 سال قبل

برو یامور رو بخون یکم حالت سرجاش بیاد

sety ღ
پاسخ به  لیلا ✍️
1 سال قبل

خوندمش😁😂
همچین کراشم رو مهران صد برابر شد که نگم برات🤣🤦‍♀️

لیلا ✍️
پاسخ به  sety ღ
1 سال قبل

دیگه وقتی من کراش روش بزنم تو مجنونش میشی😂

sety ღ
پاسخ به  لیلا ✍️
1 سال قبل

بالاخره بیخیال مالک شدی؟؟؟

لیلا ✍️
پاسخ به  sety ღ
1 سال قبل

نه مالک تو دلم کلی براش احترام قائلم جاش محفوظه😂

اما خب مهرانم بگی نگی بد نیست

sety ღ
پاسخ به  لیلا ✍️
1 سال قبل

آخ من ببینم اون روزی رو که احترامت نسبت به مالک به فنا رفته باشه🤣🤣

لیلا ✍️
1 سال قبل

هوفف این ادمین کجاست اَه😑

Newsha
1 سال قبل

عالی مثل همیشه😘

دکمه بازگشت به بالا
24
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x