رمان دلبرِ سرکش

رمان دلبرِ سرکش part56

3.4
(5)

خرید هارا روی تخت ریخته بودند برادرها هم کم کم بیدار شدند از صدای حرف زدن جاری ها داخل اتاق آمدند
احسان _ آقا من داره حسودیم میشه من زن میخوام
شهریار _ تو که داری برو بگیرش خب ؟
احسان _ کی ؟
شهریار _ سحر !
احسان _ عههه
شهریار _ گفتم که مجبور شی بگیریش 😂
احسان _ خباثت میباره اینا از کیههه😍😍😍
_ از آوا
احسان _ آوا ؟
_ بچه تو
احسان _ اینا واسه بچه منه؟😃
شهریار _ این هنوز خودش بچست
احسان _ خفه شو یه سال و نیم بزرگترما
پارسا _ این لباس نظامی از بچه کیه ؟
احسان _ واسه پسرمه بده
بماند که دعوا افتاد سر لباس ها و این شد که برای حل مشکل لباس نظامی شد برای پسر پارسا و چادر نماز سفید گل صورتی برای دختر احسان 😐😑🤐
خداحافظی کردند و از خانه خارج شدند و پیاده حرکت کردند سمت خانه خودشان
شهریار _ بچه من چی ؟
_ بچه تو ؟
شهریار _ ینی بچه خودمون
_ بزار بیاد چشم
شهریار _ دختر بود شبیه تو بود اسمش چی باشه ؟
_ پسرا شبیه مامانشون میشن
شهریار _ ینی دخترم به من میره
_ شاید
شهریار _ به تو میره ؟
_ من چه میدونم سوالا میپرسی توام
شهریار _ اگه من مردم از بچه هام مراقبت کن نذار غم بی پدری رو بکشن هم مادر باش هم پدر ازدواج نکنی خوشم نمیاد اصن
_امر دیگه؟
شهریار _ گلاب و گل مریم و رز بیار حتما
_ واست کاپشن خریده بودم تو که عمرت به دنیا نیس میدمش به شوهر بعدیم
شهریار _ حالا من تعارف زدم رو هوا میزنی چرا ؟😂
_ من خیلی موقعیت طلبم حواست باشه 😂
شهریار _ کلامو بچسبم طلاقم ندی یه وقت😅
_ ها دیگه کلید داری ؟
شهریار _ آره
در را باز کردو وارد خانه شدند
در این چند روز شروع زندگی متاهلی فقط می آمدند خانه سُک سُک می کردند و می رفتند
کتری برقی را روشن کرد
لباس هایش را درآورد کش موهایش را باز کرد و موهایش را شانه زد
شهریار _ بده من
شانه را از دستش گرفت با حوصله و آرام شانه میزد
_ داره خوابم میگیره هاا😄
شهریار _ از اون کش ریزا بده
_ چرا ؟
شهریار _ میخوام مدل بزنم
_ یه تار از کلم کنده بشه بیچارت میکنم
شهریار _ باشه بده
مدل های عجیب غریبی میزد طوری که دیوانه شد تا ولش کند تمام کش هارا پاره پوره کرد دوباره شانه کرد و دم اسبی بست
چای دم کرد و کنار شهریار روی مبل نشست
_ شهرررررییااااار🤩
شهریار _ جانم؟🙄
_ بشر من چقدر تورو دوست دارم 😍😍
شهریار _ خواهش میکنم
_ خواهش میکنم ؟
شهریار _ خیلی یهویی گفت مخ من پیش فرض اینو گفت ولی من دوست ندارم واقعا
_ پس چرا منو گرفتی؟
( کُخ = کرم)
شهریار _ چون هرچی نگات میکنم بیشتر عاشقت میشدم اصن نمیتونستم واستم یکی بیاد ببرتت برا همین گرفتمت که تا وقتی زنده ام واسه خودم باشی هی نگات کنم هی خداروشکر کنم ینی روانیت شدم دخترررر
این عبارت های لطیف را طوری میگفت که که دو بر صورتش را گرفته و تکانش میداد
_ گلم گونه هام ریزش کرد
شهریار _ پاشو یه چایی بریز من برم دسشویی
_ کی وسط ابراز عشقش میری دسشویی لااقل بزار یکم حرفات به جونم بشینه
با بلند شدن آواز خوانی های شهریار از دسشویی با حرص از روی مبل بلند شد و رفت تا چای بریزد 🙂

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.4 / 5. شمارش آرا : 5

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Narges Banoo

http://rubika.ir/nargesbanoo85
اشتراک در
اطلاع از
guest
2 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
𝑖𝑟𝑒𝑛𝑒 ‌
5 ماه قبل

اولینننن
خسته نباشی🙂✨️

Narges Banoo
Nargesbanoo
پاسخ به  𝑖𝑟𝑒𝑛𝑒 ‌
4 ماه قبل

سلامت باشی گلم

دکمه بازگشت به بالا
2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x