رمان رئیس جذاب من

رمان رئیس جذاب من پارت ۲۹

4.1
(22)

 

 

هر چی لباس داشتم و نداشتم ریختم توی دوتا ساک بزرگ و فوری از اتاق خارج شدم.

 

بدون توجه به نگاه های بقیه رفتم توی اتاق قدیمیمو درو از پشت قفل کردم

اتاقم عین سابق بود.

اصلا تکون نخورده بود.

روتختی گل گلیم و میز کوچیک تحریر گوشه ی اتاق.

 

. به در تکیه دادم و همونطور چسبیده بهش نشستم زمین.

 

جلوی دهنمو گرفته بودم تا کسی صدای حق حقمو نشنوه.

 

خدایا اخ اینچه زندگی ای بود که من داشتم

حتی جاییم مثل خونه ی پدری نداشتم که قهر کنم و ساک به دست برم اونجا

توی همین عمارتی نفس میکشیدم که اون آراد عوضی نفس میکشید.

 

_کمند درو باز کن ببینم این مسخره بازیا چیه درآوردی!؟؟؟؟؟؟

 

با توووام د میگم باز کن این در لعنتی رو

با دستاش میکوبید به درو دست گیره رو میکشید.

 

میخواست هر طور ک شده بیاد تو

مامان آراد به دادم رسید…

 

_چیه!؟چیکارش داری!؟؟؟؟؟همین که نیومد توف بندازه توی صورتت خودش خیلیه.

 

اون دختره ی هرزه میتونه بمونه فقط به یه شرط

نه تو ن اون هیچکدومتون به پرو پای کمند نمیپیچید فهمیدی یا ن!؟

 

_اخ مامان!؟؟..؟

 

_اخه ماخه نداره…

 

کاری نکن هم تورو هماون زنه رو پرت کنم بیرون ازینجا برو نبینم قیافه ی هیچ کدومتونو

آبرو واسم نذاشتی.

 

صدای قدم های آرادو میشنیدم که محکم به زمین میکوبه و میره معلوم بود حسابی عصبیه.

 

_کمند دخترم!؟

 

منم مامان شوکت.

 

دختر گلم من مطمئنم بالاخره حقیقت مشخص میشه.

ازت خواهش میکنم صبوری کن مادر

درست میشه این روزاام میگذره

.من میرم توی اتاقم.

هر ساعتی که خواستی سرتو رو شونم بزاری وگریه کنی من هستم بیدارم.

شبت به خیر مادر.

 

حق حقم اووج گرفته بود.

 

دلم برای مظلومیت خودمو مادرم میسوخت

فقط محکم جلوی دهنمو گرفته بودم تا صدامو کسی نشنوه.

 

کسی نفهمه کمند چطوری داره قطره قطره آب میشه.

صبح دیدم سارا داره در میزنه و صدام میکنه.

 

دیشب اصلا نفهمیدم کی خوابم بردو الان ساعت چنده فقط حس میکردم خیلی خوابیدم.

 

خوابالو خوابالو در حالی که لباسمو مرتب میکردم و سرمو میخاروندم رفتم و قفل درو باز کردم.

_هیچ معلوم هست تو کدوم باغی!؟

 

به خودت بیا دختر میدونی ساعت چنده!؟

_وای ظهر شده!؟اصلا نفهمیدم چقدر خوابیدم.

_خاله شوکت زنگ زد گفت بیام.

واسم تعریف کرد چیشده!؟میگفت کمند اصلا حالش خوش نیست فقط تو میتونی اونو به خودش بیاری.

_مامانمم یکم شلوغش کرده.

چیزی نشده که شوهرم دست معشوقه ی سابقشو گرفته آورده خونه میگه شاید بچش مال من باشه.

بمونه ببینیم واس کیه!؟

من کجای کارم!؟

 

_حالا میخوایی چیکار کنی!؟

 

_الان!؟

 

فقط میخوام دوش بگیرم ک یه قهوه ی غلیظ بخورم.

بعدش اگر حالم خوب شد تازه فکر میکنم ببینم باید چه خاکی سرم بریزم!!!؟؟

تو برو دوش بگیر منم چیزی نخوردم خیلی وقته اومدم دارم با خاله شوکت حرف میزنم.

 

هر چی گفت بخور گفتم تا رفیقم بیدار نشه پا به پام نخوره منم لب به صبحونه ی رنگو وارنگتون نمیزنم.

_هه.

حتما صبحونه ی رنگی حاضر کردن واسه خانم آبستن.

 

_نه بابا اصلا ندیدمش فکر کنم از اتاق بیرون نیومده.

 

_جرات نداره بیاد بیرون.

 

میدونه همه میپیچن به پاش

_خوبه خودتم میدونی اون شرایطش اینجا چقدر افتضاحه.

 

اونی که باید از خواب و خوراک بیافته اونه نه تو.

برو دوشتو بگیرمنم برم ببینم یه ناهار میرسیم یا ن!

 

_باش پس برو تو شروع کن تا من بیام.

 

_منتظرم.

 

موهامو خیس خیس بافتم چون لخت بود اکثرا بعد حموم نیازی به شونه کردن نداشت

تونیک مدل گشاد و دامن شلواری گشاد هم رنگشو تن کردم و از اتاق بیرون رفتم.

اصلا حوصله ی لباسای تنگ و آرایشو نداشتم خلقمو تنگ میکرد.

 

دیدم سارا به کمک کبری خانم و مامان شوکت دارن میزو میچینن

بوی چلو گوشت میومد.

 

کبری خانم هوا برش داشته خیال کرده زن باردار داریم توی خونه حسابی باید تقویتش کنه.

هه

به همه سلام کردمو رفتم نشستم کنار سارا

آرادم همون موقع اومد صندلی جلوییمو کشید و نشست رو به روم.

 

_کمند بیا بشین کنار من

_جام راحته.

 

_من دیروزم گفتم الانم میگم اون زنه توی این خونه هیچ حکمی نداره لطفا برگرد اتاقت تمومش کن.

 

_اتاقم راحته.

 

دختره ی پرووو بالاخره ظاهر شد.

 

انقدر آرایش کرده بود عوضی با اینکه باردار بود یه ذره پف نداشت دست و پاهاش همونطور ظریف مونده بودن.

 

با پام از پایین ضرب گرفته بودم سارا که متوجه شد دستشو روی پاهامگذاشت و با لبخندش منو دعوت به آرامش کرد.

 

به همه با لبخند سلام دادم راست رفت نشست بغل دست آراد.

 

انقدر ریلکس بود انگار نه انگار که باعث و بانی تمام این اعصاب خوردی ها شده بود

.هر کی بود از خجالت تا ده روز از اتاقش بیرون نمیومد.

 

با حرص پلو رو برداشتم و اول برای سارا بعدش برای خودم کشیدم.

 

کنارشم گوشت گذاشتمو در نهایت روی سالادم از سس دست ساز ریختم و با حرص و ولع شروع به خوردن کردم.

 

وقتایی که عصبی میشدم پرخوری میکردم و همه ازین حالت من خبر نداشتن

فقط سارا و مامان شوکت میدونستن

سکوت بدی بین همه حکم فرما بود.

 

یهو چشمم به بشقاب آتوسا افتاد.

فقط داشت با غذاش بازی میکرد حتی یه قاشقم دهنش نذاشته بود.

 

چشمام بالا تر رفت و دیدم چشمای رنگیش چقدر پف کردن انگار گریه کرده بود هر کسی اینو نمیفهمید ولی من چون همیشه

خیره بودم به چهره و رفتاراش

اینو خوب متوجه میشدم.

 

اخ که توی این چند مدت این دختر چقدر لاغر شده.

زیر چشماش گود افتاده من چطور تمام این وقت متوجه ی تغیرات آتوسا نشده بودم

.گوشیش هی پیام میومد و خاموش روشن میشد زنگ میخورد و ریجکت میکرد

خیلی مشکوک میزد.

 

خوردن ناهارو که تموم کردیم کبری خانم از همگی خواست برن توی پذیرایی بشینن خودش سفره رو جمع میکنه.

 

همه ازش راضی بودن منم همینطور خانم کاری و مهربونی بود.

 

خلاصه ما رفتیم توی پذیرایی و من متوجه شدم آتوسا شال به دست پیچید رفت بیرون

کی به تو گفته بیایی کنار من بشینی ماری!؟

 

_منو تو نسبتی باهم نداریم یادت رفته!؟

 

_عه آراد من خو چیکار کرد!؟حوصلم سر رفت تنها تو این خونه بزرگ.

 

_همتونم که با من بد بود.

 

_خب بابا بسته میدم راننده ببرتت دور بزنی انقدر غر نزن.

 

_من میرم توی اتاقم.

 

_کمند جان منم باهات میام.

 

یهو یکی از نگهبان ها درو با وحشت باز کردو پرید تو.

_هوووی چته همینطوری سرتو میندازی میایی تو!؟

 

_آروم باش پسرم.

چیشده!؟

ببخشید آقا ولی جلوی در عمارت دعوا شده من نتونستم جداشون کنم آتوسا خانم منو فرستاد بیام صداتون بزنم.

 

هممون با همون سرو وضع دویدیم بیرون

واای این دیگه اینجا چیکار میکنه!؟

نامزد آتوسا بود که باهاش گلاویز شده بود با قصد کشت همو میزدن.

طرف حسابس سروش بود داداش سارا

 

سارا با چشمای گرد به من نگاه میکرد و من به سارا.

ارادو باباش و نگهبان سه تایی با زور از هم جداشون کردن.

فوحش های بدی به همدیگه میدادن و سرو صورتشون خونی شده بود.

 

_ اقا سرووووش تنت میخاره هان!؟اینجا اومدی جلوی در عمارتما!!!

 

با داماد ما دعوا میگیری!؟

مثل اینکه تو کلا تنت میخاره مشکل داری!؟

 

_چچچی میگی تووو احمق بی غیرت…

از خواهرت بپرس واس چی این بی…و خورد و خمیرش کردم!؟؟؟؟

 

من نمیتووونم میفهمی نمیتونم ببینم یه مرد عوضی روی یه زن دست بلند میکنه نمیتووونم ببینم

دااماد کدوم داماد از چه دامادی حرف میزنی

این یابو مترسکم نیست چه برسه به داماد

سارا بیا تو ماشین منتظرم.

آتوساروی زمین نشسته بود حق حق گریه میکرد با دوتا دستاش جلوی صورتشو گرفته بود.

 

این دوتا که خیلی همو میخواستن

عینهو لیلی مجنون بودن

سر درنمیاوردم چیشده!

رفتم پیش آتوسا و سعی کردم بلندش کنم

اروم آروم به سمت عمارت بردمش.

 

_فدای چشات بشم آتوسا جونم آروم باش دیگه تموم شد همه چیز درست میشه عزیزم.

 

آتوسا در حالی که اشک میریخت و به پهنای صورت گریه میکرد.

_چی درست میشه کمند!؟هیچی درست نمیشه!

ابروی رفتم درست نمیشه.

قلب شکسته ام درست نمیشه.

تو از چیزی خبر نداری.

هیچی درست نمیشه.

 

_بیا بریم تو عزیزم تو اول یکم آروم شو بعدش باهم صحبت میکنیم.

 

سارا ببخش خواهر تو برو پیش سروش باهاش صحبت کن آرومش کن ببین اگر آسیب دیده ببرش دکتر.

 

_نه عزیزم شما ببخشید به خدا نمیدونم چه خبر شده!؟

نگران نباش حواسم بهش هست بهت زنگ میزنم.

 

_باشه عزیزم خدافظ.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.1 / 5. شمارش آرا : 22

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر
اشتراک در
اطلاع از
guest
1 دیدگاه
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
Sahar Mahdavi
1 سال قبل

نمیزاری پارت بعدیو؟؟؟

دکمه بازگشت به بالا
1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x