نویسنده هایی که به مدت یک ماه پارت گذاری نکنن رمانشون از سایت حذف میشه

رمان قلب بنفش

رمان قلب بنفش پارت ۸

4.8
(12)

رمان قلب بنفش💜✨
#پارت_هشت
××××
《آریانا》
گوشی ام رو که بالاخره شارژ شده بود رو از برق کشیدم…
خدای من صد و بیست و یک بار تماس از تیدا…
همونطور که تو فکرش بودم،خودش بهم زنگ زد…
_الو آریانا!معذرت میخوام آبجی؛من اشتباه کردم حق با تو بود.
رفتم توی اتاق که آراز چیزی نشنوه…
با لحن آروم و مهربونی گفتم
_اشکالی نداره تیدا!منم تند رفتم…اما باور کن هر چی گفتم برای محافظت از خودت بود‌.
لحنش مثل همیشه شاد و شنگول شد
_میدونم بابا!حالا بیا زود خونه مگه نه میام از هر جا که هستی با لگد میبرمت فهمیدی؟؟؟؟
خندیدم…
_باشه بابا میام…
بعد از اینکه قطع کردیم عزم رفتن کردم که آراز گفت منو میرسونه…

در خونه باز شد و تیدا پرید بغلم و گونه ام رو محکم ماچ کرد…
_وااای تیدا خفم کردییی…
بلند خندید…
_تقصیر خود نامردته که تنهام گذاشتی…نگفتی بدون تو شب میترسم؟!
تو چشماش نگاه کردم و با لحن شوخی گفتم
_آره چقدرم که تو تنها بودی…
سرش رو پایین انداخت و برای اینکه بحث رو عوض کنه گفت
_تو برو لباست رو عوض کن.
بیشتر از این کشش ندادم و لباسام رو عوض کردم…
بعدشم رفتیم سراغ جمع کردن چمدون ها چون فردا پرواز داشتیم برای کیش…
تیدا چمدون بزرگ صورتی اش رو آورد و هر لباسی که دم دستش می اومد رو توش می چید…
_دختر آخه این همه لباس میخوای چیکار تو؟مگه میخوای بری هفته ی مد میلان؟!
_وای آریانا غر نزن همه ی اینا لازمم میشه بعدشم اینا کجاش زیادن ها؟
هووفی کشیدم و به کار خودم ادامه دادم…
××××
ساعت سه و نیم ظهر بود که به سمت فرودگاه حرکت کردیم…
ساعت پنج هم پروازمون بود.
تیدا داشت از استرس دیوونه می شد و توی فرودگاه یه قرص آرام بخش خورد…
بعد از حدودا یک ساعت علافی رفتیم داخل هواپیما…
مهماندار سمتمون اومد و بعد از دیدن بلیط سمت قسمت وی آی پی راهنمایی مون کرد.
آرتا و آراز کمی جلو تر و ما کمی عقب تر نشستیم…
کلا به جز ما چهار نفر کسی داخل اون قسمت نبود…
هواپیما بلند شد و تیدا ترسیده بهم چسبید…
با صدای آروم اما با حرص گفتم
_نکن!الان آبرومونو می بری…خونسرد باش حتی سعی کن بخوابی اما خواهشا یه امروز رو به من رحم کن و سوتی نده.
آراز رو نگاه کردم که تبلت روی پاش بود…
با دقت بیشتری نگاه کردم…
عه اینکه داره طراحی میکنه!از اینکار ها هم بلد بود و ما نمیدونستیم؟!
اشکال نامفهوم اما جالبی می کشید و من همونطور که تماشا می کردم با خودم کلنجار میرفتم…
اون شب خونه ی آراز که بودم؛بهش گفتم که با سیامک قرار بذاره…
اون توی کار حمل و نقل دریایی بود و برای خودش اسم و رسمی داشت…
برای جا به جا کردن اسلحه ها اون رو بهش پیشنهاد دادم…
اما گفت که سیامک یه برادر داره به اسم رامین؛که رامین و آرتا از قدیم با هم مشکل داشتن و چشم دیدن هم رو ندارن…
آراز از اینکه شر درست بشه ترسید؛
اما هرجور شده راضی اش کردم که قرار بذاره باهاش…بهش گفتم که راجب رامین تحقیق کردم…دیگه با سیامک کار نمیکنه.
ولی من واقعا تحقیقی نکرده بودم و اصلا خبر نداشتم که رامین اونجا هست یا نه…
اما آراز باید با سیامک قرار میذاشت…
چون این دستور صمدی بود و من چاره ای جز انجام دادن کاری که اون می خواست نداشتم…
کارم درست بود یا نه رو اصلا نمیدونم…
همه چیز رو توی ذهنم سبک و سنگین می کردم که خیلی ناگهانی کله ی تیدا افتاد روی شونم…
پس آرام بخش کار خودشو کرد!
خوابیده بود…
سرش رو صاف کردم…
بعد از اینکه هواپیما نشست همه پیاده شدیم و رفتیم که چمدون ها رو تحویل بگیریم…
بعد از گرفتن وسیله ها بیرون رفتیم که ماشینی جلوی پامون توقف کرد و راننده سوئیچ رو سمت آرتا گرفت…
_بفرمایید آقا!
توی ماشین نشستیم و سمت هتل حرکت کردیم…
بعد از گرفتن کارت اتاق ها و معطلی های داخل لابی رفتیم که یه کم استراحت کنیم و برای شام آماده بشیم…
××××
《تیدا》
جلوی آینه آماده شدم و مانتو شلوار آزاد سفید رنگم رو پوشیدم و آرایش ملیحی کردم و رژ صورتی دخترونه ام رو هم زدم…
_بریم آریانا؟
_بریم.
کافه رستوران هتل توی روف گاردن اش بود پس رفتیم بالا…
آراز و آرتا پشت میزی نشسته بودن…
ما هم نشستیم و شام رو در کمال سکوت و آرامش خوردیم…
بعد از تموم شدن غذا من و آریانا مشغول صحبت شدیم و آراز و آرتا هم با هم پچ پچ می کردن…
آرتا_فردا صبح ما یه جایی کار داریم.
آراز_شما هم برای عصر آماده باشین که بریم با هم سمت محل قرار.
سری تکون دادیم…
آریانا_من خیلی خسته ام!میرم یه کم استراحت کنم…فعلا.
آراز_منم همینطور!خداحافظ!
آریانا_تیدا تو نمیای؟
_یه چایی بخورم بعد میام.
باشه ای گفت و رفت
این مردک پررو هم که مثل مترسک جلوی من نشسته بود…
بابا بیا برو منم یه نفسی از دستت بکشم…
با پررویی توی چشمام خیره شده بود و گارسون رو صدا زد…
من یه چایی و اون یه اسپرسو سفارش داد.
وقتی که گفتم چایی لبخند تمسخرآمیزی بهم زد…کوفت!
آخه اسپرسو چیه؟؟ مزه ی زهر مار میده؛بابا یه کم این فیس و افاده رو کم کنین چایی مگه چشه؟!
یه قلپ از چایی ام رو خوردم که یه پلنگ بلوند رد شد…موهاش صاف و شلاقی بودن و با ناز و عشوه آرتا رو نگاه کرد و رفت…
پناه بر خدا!نخ که هیچی،طناب دادن تو روز روشن؟!البته الان که شبه…حالا هر چی!بالاخره چهارتا آدم اینجان خیلی زشته به خدا…
شیطون نگاهم کرد…
_دختر خوبی بود؛ نه؟
چشم غره ای رفتم…
با لحن تندی گفتم
_نه!
_چرا؟دخترایی که موهاشون لخته و قد بلندن خیلی جذابن…
همه ی دخترایی که تا الان باهاشون بودم همین مشخصات رو داشتن.
بی‌شعور عوضی!چه راحت از افتخاراتش صحبت میکنه…میخوای بهت مدال بدم؟!
با اخم های در هم بهش نگاه کردم…
_معیار هات رو برای خودت نگه دار آرتا خان!
از حرص خوردنم خندش گرفت…رو آب بخندی حساب همه ی اینا رو ازت پس میگیرم!
موبایلش زنگ خورد…
فضولی ام گل گرد و نامحسوس نگاهی به اسمش کردم…
“Elda”
_الو!سلام عزیزم…چطوری؟
اوهوووو عزیزم؟؟!!عجب هفت خطیه این معلوم نیست روزانه به چند تا دختر عزیزم میگه…
_آره باشه حتما!
بهش میگم…
بذار یکشنبه شب که رسیدم مفصل حرف می‌زنیم…
.
چی؟!این گفت شب؟!خدایا…قرار شبانه هم میذاره…
نمیدونم آخه من چرا داشتم حرص میخوردم؟!یه چیزی داشت اذیتم میکرد…یعنی من حسادت میکنم؟!نه!حسادت نیست من فقط دارم به حالش تاسف میخورم…
سعی کردم خودم رو اینجوری قانع کنم…
قطع کرد…
چشم غره ای رفتم…
_ایشونم از همون دخترای قد بلند و خوشگل و مو لخت هستن؟!
شیطون خندید…
_آره!هم خوشگله هم قد بلند؛تازه موهاشم لخته و خیلی هم خوش اخلاقه…
با حرصی که به زور داشتم کنترلش میکردم بلند شدم…
_من دیگه میرم.
_اوکی!منم میام.
داخل آسانسور بودیم و وقتی من خواستم بیام بیرون دستم از پشت کشیده شد…
_تیدا!
برگشتم…
_ایلدا خواهرمه!
_چی؟!
چشمکی زد و قبل از اینکه بخوام واکنشی به حرفش نشون بدم ولم کرد و دکمه ی آسانسور رو زد و رفت طبقه ی بالا سمت اتاقشون…
یعنی اون دختره خواهرش بود؟!پس چرا از اول نگفت؟چرا اذیتم کرد و بعد بهم گفت؟اصلا چرا بهم گفت؟!
نمیدونستم این رفتار های ضد و نقیض اش رو پای چی بذارم…
اما خودمونیم، ته دلم انگار آرامشی ایجاد شد…نمیدونم این احساسات عجیب و به هم ریخته ای که جدیدا پیدا کردم چیه…
××××

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.8 / 5. شمارش آرا : 12

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر
اشتراک در
اطلاع از
guest
28 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
بی نام
1 سال قبل

سلام عزیزم این پارت رمانت روخوندم خوشم اومد سر فرصت ازاول میخونمش ولی واسه انگیزه به کارموردعلاقت حتمانباید منتظرحمایت باشی خودت واسه خودت کافی باش عزیزم …رمانت قشنگه بااینکه به خودم قول داده بودم دیگه رمان جدیدی نخونم ولی بخاطرتواینم به لیستم اضافه میکنم موفق باشی عزیزدلم😘

لیلا ✍️
پاسخ به  بی نام
1 سال قبل

آره واقعا قشنگه قلمش عالیه با سن کمش

بی نام
پاسخ به  لیلا ✍️
1 سال قبل

ولی بخدا هندونه نیست هاهیچکس لیلا گلی خودم نمیشه ولی خودمونیم اگه زنداییم بفهمه چاق توصیفش کردی خودشو…..میده😂😂😂

لیلا ✍️
پاسخ به  بی نام
1 سال قبل

قربونت برم من لطف داری😍🤗

حالا من نمیدونستم چاقه یا لاغر دیگه گفتم اینجوری تشبیهش کنم😂

بی نام
پاسخ به  لیلا ✍️
1 سال قبل

وااای لیلا بیاین همتون منودلداری بدین جمع شین که دارم میمیرم یه استرس شدیدی گرفتم تمام بدنم خیس عرقه دستام شرشر عرق ازشون میریزه وااااای فکرکنم دارم سکته مغزی چیزی میکنم مخمم داره ازکارمیفته خداااااا😲😣

بی نام
پاسخ به  Newsha
1 سال قبل

خودمم نمیدونم الکی الکی داره حالم بدمیشه حس خفگی دارم اسپیلت هم روشنه ولی بازم دارم آتیش میگیرم

بی نام
پاسخ به  Newsha
1 سال قبل

باآب سرد هم دوش گرفتم افاقه نکرده

آخرین ویرایش 1 سال قبل توسط بی نام
بی نام
پاسخ به  Newsha
1 سال قبل

خوب بودم یهواینجوری شدم

بی نام
پاسخ به  Newsha
1 سال قبل

نه فکرکنم بهتره برم دکتر

بی نام
پاسخ به  بی نام
1 سال قبل

یازنک بزنم بابام واسم یه سرم وآرام بخش بگیره خودم بزنم

لیلا ✍️
پاسخ به  بی نام
1 سال قبل

قبلا هم اینجوری شدی؟
برو دکتر دختر

بی نام
پاسخ به  لیلا ✍️
1 سال قبل

نه اولین باره اینجوری میشم راستش نیم ساعت پیش یه چیزی شدفکرکنم واسه اونه

لیلا ✍️
پاسخ به  بی نام
1 سال قبل

چیشد مگه؟

لیلا ✍️
پاسخ به  بی نام
1 سال قبل

نکنه حمله پانیک بهت دست داده منم قبلا اینجوری میشدم نیم ساعت تا یکساعت بدن آدمو درگیر میکنه بعد ول میکنه
لرزش هم داری تنگی نفس و اینا

بی نام
پاسخ به  لیلا ✍️
1 سال قبل

تنگی نفس دارم خیس ازعرق شدم نمیدونم الان زنگ میزنم بابام بیاددنبالم به امیرزنگ نمی‌زنم نگران شه بیچاره ..بدبختی هیچکسم خونه نیست میترسم بااین حالم هم پشت فرمون بشینم

لیلا ✍️
پاسخ به  بی نام
1 سال قبل

ببین قلبتم درد میگیره شدید نه منظورم درد گردشیه که تو قفسه سینه و اطرافش میپیچه اگه اینجوریه اصلا نگران نباش تو اینجور موقعیت‌ها باید بری بیرون هوای آزاد بهت بخوره چند تا نفس عمیق بکش اگه هی فکر بد کنی حالت بدتر میشه دقیق نمیدونم شاید مشکل تو چیز دیگه‌ای باشه ولی این یهویی به این حال افتادن منشا‌ء از اعصابت داره یه لیوان آب قند بخور با آب لیمو قاطیش کن یکم دراز بکش خوب میشی الان فکر کنم سرت سبک شده حس میکنی داری زبونم لال میمیری ولی اینا الکیه و ناشی از استرسته

بی نام
پاسخ به  لیلا ✍️
1 سال قبل

دقیقا همینه آره انگارروحم داره ازتنم جدامیشه اینقدبد به زور دارم می‌نویسم

بی نام
پاسخ به  بی نام
1 سال قبل

دارن زنگ خونه رومیزنم نیروی کمکی اومدبرم تانمردم

لیلا ✍️
پاسخ به  بی نام
1 سال قبل

عزیزم اصلا تو این موقعیت فکر نکن و سعی کن آرامش خودتو حفظ کنی هیچی نیست مطمئن باش

دکمه بازگشت به بالا
28
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x