رمان گذشته شیرین

رمان گذشته شیرین پارت دوازدهم

3.7
(7)

گذشته شیرین

پارت دوازدهم

و میگه:
قضیه مربوط میشه به خیلی سال پیش …
خوب یادمه…. وقتی من ۱۴ سالم بود .پسر شر  و شیطون و قلدر مدرسه بودم .   توی یه امتحان افتادم تو راهرو واسه امتحان دادن . نفر روبه رویم یه پسر درسخون و مودب آروم بود که میشناختمش. منم که از این آدما بدم میومد ….درسمم خوب بود ولی خب یه سوالی رو نمیدونستم و هر چی به پسر روبه رویم اشاره می کردم که  بهم تقلب برسونه نمی رسوند  . وقتی امتحان تموم شد رفتم یقه شو گرفتم و گفتم:

هوی پسر جون چرا هر چی بهت اشاره میکنم نمیرسونی

پسره هم گفت که تقلب کار خوبی نیست و کلا بچه مثبت بود و از خانواده پولدارا…

و من بیشتر یقه اش رو کشیدم و گفتم :
تو غلط کردی و اشکال نداره و از این چیزا…

اون باز هم حرفای قبلیش رو تکرار کرد که بهش گفتم که اگه یکبار دیگه بهش اشاره کنم و نرسونه میزنمش و بعد یقه شو ول کردم .

گذشت و گذشت رسید به یه تئاتر توی مدرسه . قرار بود من نقش پادشاه رو داشته باشم و اون رعیت . و چون من و اون بیشتر دیالوگ ها رو داشتیم باید بیشتر با هم تمرین می کردیم ….
و این باعث شد اولین جرقه دوستی ما بخوره…
کم کم بیشتر همو تو مدرسه می دیدیم  و با هم صحبت می کردیم . ولی هیچوقت نتونستیم بریم خونه های همدیگه . چون  خانواده  ما متوسط و اونا پولدار. از اون به بعد با هم بودیم تا موقع انتخاب رشته، که دوتامون ریاضی رو انتخاب کردیم . و در کل خیلی با هم صمیمی شده بودیم  و بخاطر این صمیمیت اونم اعتماد به نفس پیدا کرد و اگه کسی میخواست بهش زور بگه نمی گذاشت و حق خودشو می گرفت  . این دوستی ما همینجوری ادامه دار شد تا اینکه رسیدیم به اعلام نتایج  کنکور  و  دوتامون کامپیوتر شیراز آوردیم و مجبور شدیم بیایم شیراز تو خوابگاه بمونیم . دانشگاه خوب بود و حس خوبی برامون داشت ولی همیشه این اذیتمون می کرد که دور از خانواده هامون باشیم . یه مدت که گذشت و ما لیسانسمون رو گرفتیم .

من: یعنی واقعا بابام لیسانس داشته و از خانواده پولداری بود؟ چطور ممکنه؟ پس چرا باغبون شده بود؟ اصلا… پوففف

اشکان خان:دختر جون صبر بده جواب بعضی از سوالات رو میدونم ممکنه که بعضی هاشون هم ندونم. خلاصه بعد یه مدت من متوجه شدم که دوستم عوض شده حالتاش مثل قبل نیست . یکم که تعقیبش کردم ببینم کجا ها میره و بعدم چک کردم که به کیا پیام میده فهمیدم عاشق یه دختری شده که از قضا تو دانشگاهمون هم بود . همون روز رفتم بهش گفتم که من فهمیدم عاشق یه دختری شدی . اولش انکار کرد ولی بعد از اصرار های فراوان من گفت که درسته . بهش گفتم که به بابات بگو و اینا . گفت که روم نمیشه  و نمیتونم.
چند روز بعد واسه همون دختر یه خواستگار اومد بابات رو انگار اتیش زده باشن فقط خدا خدا میکرد که جواب مثبت نده که خداروشکر هم نداد . بابات هم وقتی فهمید که جواب مثبت نداد رفت
و به باباش گفت و باباشم وقتی خانواده دختره رو دید که خانواده ی خوبی هستن گفت که عصر زنگ میزنن واسه خواستگاری . زنگ زدن واسه خواستگاری اونا هم گفتن بیاید . هیچی دیگه بابات رفت خواستگاری مامانت . یادمه اون شبی که از خواستگاری برگشتن رو . بابات زنگ زد و بهم گفت: اشکان اشکان بله داد . بله داد .
خیلی خوشحال بود . البته بابات واقعا یه مرد عاشق و خانواده دار بود . یه مدت  بابات و مامانت نامزد بودن تا اینکه الکی شایعه شد پسر ملکی ها  یعنی بابات با دخترا رابطه ی ج.ن.س.ی داشته و داره . خانواده مامانت تا این حرف رو شنیدن گفتن که ما میخوایم نامزدی مامانت رو با بابات  بهم بزنیم و دخترمون رو به یه هرزه نمیدیم  . مامانت و بابات حالشون خیلی بد بود . بابات در به در داشت دنبال کسی میگشت که این شایعه رو راه انداخته بود و مامانت هم میگفت که من نمیخوام نامزدیمون بهم بخوره. خانواده پدریت هم چون فحش شنیده بودن و به غرورشون برخورده بود گفتن که ما هم این نامزدی رو دیگه نمیخوایم و شد قوز بالا قوز . و پدربزرگت به بابات میگفت که اگه با این دختره باشی از ارث محرومت میکنم و نمیذارم بری خارج و پیشرفت کنی تو برنامه نویسیو  از این حرفا …. اما بابات  بخاطر مامانت تو روی خانوادش وایساد و قید درسش رو زد  و  گفت که با مامانت ازدواج میکنه و ارث و میراث براش مهم نیست . و با پولی که خودشون داشتن و یکم پولی که من بهش قرض دادم یه خونه کوچیک تو پایین شهر تهران خریدن .( نویسنده : مامان و بابای نیلگون دوتاشون تهرانی بودن و بعد از اینکه درسشون تموم میشه برمیگردن تهران و اشکان هم بخاطر کارش مجبورش میکنن باز هم بیاد شیراز ) چند وقت قبلش من یه قرار داد با یه شرکت بسته بودم که ازم میخواستن براشون بسازم . منم که نمیدونستم این برنامه رو واسه چی میخوان  که اوساط ماجرا فهمیدم این برنامه رو میخوان واسه هک کردن چند تا سیستم امنیتی . تا فهمیدم خواستم بکشم بیرون ولی رییس اونجا نذاشت و گفت تو با ما قرارداد بستی و نمیشه . اردلان،  بابات هم این موضوع رو فهمید و گفت خودتو از این باتلاق بکش بیرون منم کمکت میکنم . اما برای بیرون اومدن از باتلاقی که من توش داشتم فرو میرفتم نیاز به پول خیلی زیادی بود و اردلان بنده خدا هم خودش دستش گیر بود و  این پول رو نداشت . همون موقع بود که بهش گفتم نمیخوام اونم درگیر این کارهای من بشه . اما اون هی پافشاری می کرد که نه تو دوستمی و خیلی کمکم کردی و منم باید جبران کنم . تا اینکه یه چند وقت بعد فهمید خانمش حاملست . وقتی این خبر رو بهم داد بهش گفتم: ببین اردلان تو تا چند وقت دیگه بچه دار میشی و مسئولیتت بیشتر میشه . بیا باهم قطع رابطه کنیم چون اگه یه دفعه منو گرفتن و فهمیدن که با تو دوست بودن فکر میکنن تو هم همدست من بودی و نمیتونی پیش زن و بچه ت باشی . اولش قبول نکرد ولی با اصرار های زیاد من مجبور شد بپذیره. و دیگه من ازش خبر دار نداشتم . تا چند وقت پیش که متوجه شدم اردلان مرده و اومدم تحقیق کردم ببینم زن و بچش چیشده که فهمیدم خانمش هم مرده . و دخترش الان شیراز . و تصمیم گرفتم دخترش رو بخرم تا ازش مراقبت کنم .

مغزم سوت میکشه از این همه اتفاقاتی که میشنوم و بخاطر شوکی که بهم وارد شده بازم میرم تو گذشته …

بابا جونیییی میشه بریم با هم لوازم و تحریر بخریمممم . میخوام برم مدرسه

_ چرا نشه دختر بابا . الانم میرم لباس بپوشم تا بریم خریدد
…..
……
….

بابایییی من ماکارونی میخوام

_ چشم دختر قشنگممم

آرهههه ماکارونی ماکارونیی
…….
……
…..

بابایی مامان چرا رفت پیش خدا؟

_چون  خدا خیلی دوستش داشت . خدا هر کی رو خیلی دوست داره می بره پیش خودش
….
…..
‌…..

که یکدفعه با صدا زدن های یکی میام بیرون . یکم که دور و اطرافم رو نگاه میکنم متوجه میشم اکن فرد اشکان خان هست…

اشکان خان: خوبی دخترم چت شد یهو؟

یکم شقیقه هامو فشار میدم و بعد جواب میدم:
آره آره خوبم

اشکان خان: یادم باشه یه دکتر برای اینکه اینجوری میشی ببرمت

من: نه نه نمیخواد زحم…

و دستش رو روی دهنم به معنای هیس میذاره میگه:

از الان به بعد من قیمت هستم دختر جون . پس دیگه زحمت و از این حرفا رو بنداز دور

با تعلل لب میزنم:
چشم

و بعد یه لبخند میزنه که ازش بعیده .چون فکر میکردم یه مرد عبوس و اخمو هست ولی انگار زود قضاوت کردم چون واقعا مرد خوش قلبیه …

یه سوالی هست که ذهنم رو درگیر کرده و نمیدونم بپرسم یا نه که اشکان خان میگه:

دخترم احساس میکنم سوالی داری . درسته؟

من:  اممم بله . اشکان خان ببخشید  شما نمیدونید کی شایعه کرده بود که بابام اون کار ها رو می کرده؟؟

اشکان خان: نه من هنوز نفهمیدم. ولی خب الان که خیالم از خوب بودن تو راحت شده و خودم رو از اون مخمصه آزاد کردم می گردم دنبالش . راستی یه سوال شما تو سوییت کی می موندید؟

اره من عالیم . وقتی از آردا دورم دادم از خوشحالی پرواز میکنم

من: خانم بزرگ . اسمشوندرو نمیدونستم ولی اسم پسرشون احمد کیوانی .

اشکان خان: خوبه

من: اشکان خان یه سوال دیگه من میتونم زیبا بانو و سما دوستم رو که الان از پیششون آوردینم ببینم

اشکان خان: در این مورد تصمیمی نگرفتم و بعدا دربارش فکر میکنم. فعلا بیا تا بریم و اتاقتو بهت نشون بدم

لبخندی میزنم و میگم:

ازتون خیلی ممنونم اشکان خان

اشکان خان:خواهش میکنم دختر گلم…..

این داستان ادامه دارد؟ بنظرتون کی شایعه کرده بوده؟؟؟؟ و چرا؟؟؟؟؟

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.7 / 5. شمارش آرا : 7

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Zoha Ashrafi

ضحیـــ، نویسندهـــ هـیاهو و ژوان🤎
اشتراک در
اطلاع از
guest
6 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Fatemeh
مدیر
9 ماه قبل

نویسنده عزیز رمانت رو یک بار هم بزاری کافیه اگه مدیر باشه تایید میکنه⁦❤️⁩

نویسنده ✍️
9 ماه قبل

صل علی محمد و آل محمد
کم مونده شیرینی پخش کنم بالاخره پارت ها بالا آومد آخیشش😀😀

Hasti
Hasti
9 ماه قبل

عالیه نویسنده جون 🥰😘
فقط یه پارت دیگه بده عزيزم

Hasti
Hasti
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
9 ماه قبل

واقعا
مرسی عزيزم زود زود پارت بده خواهشن

دکمه بازگشت به بالا
6
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x