رمان گذشته شیرین

رمان گذشته شیرین پارت نهم

3.7
(10)

رمان گذشته شیرین

پارت نهم

چشمام تا اخرین حد ممکن گشاد میشه . یه آقایی که کت و شلوار سورمه پوشیده و معلومه لباساش مارکه و کنارش دو تا آقای دیگه وایستادن که کت و شلوار مشکی پوشیدن و فکر کنم بادیگار آقاعه هستن .  عجب نمیدونستم اکبر از این دوستای اینجوری هم داره .  ولی خب اینجا یه چیزی مشکوک میزنه و یه کاسه ای زیر نیم کاسه هست . لحظه ی آخر آقا یه جور خاصه بهم نگاه میکنه و بعد میره بیرون . وا این چش بود .

من : سلام .

اکبر: سلام

من: این کی بود؟

اکبر: یه آقایی بود .

و بعد هر هر می خندید

من: من اصلا حوصله ی شوخی ندارما میگم این کی بود؟؟

اکبر: یه آقایی بود اومده بود یه جنس خوب و مرغوب ازم بخره که در ازاش پول عمل زیبا رو بدم

تا اونجایی که من میدونستم زیبا بانو آنقدر چیز با ارزشی نداشت که این مرد که لباس مارک بود بخواد بیاد اینجا و بخرتش . پس یعنی چه چیزی بوده؟

من: چه چیزی اون وقت ؟

اومد نزدیک گوشم و تو گوشم گفت:

چیزی های مرغوب دیگه ههههه .

و بعد با دست به بدنم اشاره کرد و زیر لب گفت:

دختره ی خنگ

و بعد از پله ها بالا میره و منو با یه دنیا بهت تنها میذاره . اون الان چی گفت . به بدن من اشاره کرد و گفت مرغوب؟؟؟
نفسام به شماره افتاده و دوباره پرت میشم به گذشته …

آردااا دوست دالممم( آردا دوست دارممم)

_منم همینطور گوگولیییی

..

آرداااا جونیییی . بیا ببین بیا کالدستی رو بلا تو دلست کلدم( آردااا جونیییی بیا این کاردستی رو برا تو درست کردم)

_ ممنونممم

آردا من میخوام ضرب رو یاد بگیرم بهم یاد میدی

_ کوچولو ضرب برای کلاس سونه تو الان کلاس دومی .

نه خیر من میخوام یاد بگیرمممم

_ اهههه نمیشهههه

_ میشهههه
……….

……..

و یکدفعه از خاطراتم برگشتم به زمان حال و افتادم زمین و شروع کردم به سرفه کردن . به سختی تونستم از جام بلندشم و برای خودم یه لیوان آب آوردم و سر کشیدم تا یکم این بغض لعنتی که تازه تو گلوم جا خوش کرده بود پایین بره ولی نمی رفت که نمی رفت . آنقدر حالم بد شد که تصمیم گرفتم برم پیش سما و بهش بگم چیشدههه . آخه خداجاجونم چرا من آنقدر بدبختم . با همون لباس های مدرسه راه افتاده سمت خونه دایی سما و زنگ خونه رو زدم . و کامران پسر دایی سما که از قضا چند هفته پیش ازم خواستگاری کرده بود در رو باز کرد و گفت:

عههه سلام نیلگون خانم خوبید . اممم چیزه اومدید من و ببنید . هههه راستش من هنوززز…

این پسر چقدر حالش خوشه .
با عصبانیت لب میزنم:

_ آقا کامران من حوصله این کارا رو ندارم میشه بگید سما بیاد

انگار که توقع این رفتار رو از من نداشته با تعجب میپرسه:

_ خوبید نیلگون خانم؟

دستمو رو شقیقه هام فشار می دم و یکم که بهتر شدم با لحن آروم تری گفتم:

بله .  ممنون میشه بگید سما بیاد _

_ باشه

و بعد بلند سما رو صدا میزنه  و صدای سما رو میشنوم که میگه:

بلههه چی شده کامران

کامران: بیا دم در کارت دارن سما

سما : با من ؟

کامران: آره با تو بیا دیگه

و بعد چند ثانیه سما میاد بیرون و وقتی منو می بینه با تعجب میگه:

_عه سلام نیلگون تویی؟ چیشده  تو که هنوز لباس فرم مدرسه تنته ؟ نکنه زبونم لال اتفاقی واسه زیبا بانو افتاده؟

با چشم و ابرو به کامران اشاره می کنم و میگم که بیاد بریم بیرون حرف بزنیم . منظورم و متوجه میشه و دمپایی هاشو میپوشه و با هم میریم بیرون و رو به کامران میگه:

کامران ما میریم تا همین سر کوچه . به زن دایی اطلاع بده

کامران مشکوک میگه: مطمئنین اتفاقی نیقتاده

سما : نه چیزی نیست فکر کنم درباره مدرسه باشه

من : اوهوم

کامران: باشه برید فقط خیلی دور نشیدا

سما : چشم

و بعد از کامران خداحافظی می کنیم و به محض اینکه یکم از خونه دایی سما دور میشیم سریع میپرسه:

زود تند سریع بگو چی شده که دارم از استرس میمیرم

واسش قضیه ی مرده و صحبت های اکبر رو تعریف میکنم و بعد از اینکه صحبت تموم میشه میگه:

_ یا خداااا . واقعا میخواد بفروشتت تا پول عمل زیبا بانو رو جور کنه؟

با بعض لب میزنم: آره

سما: خدایااااا حالا باید چیکار کنیم نیلگون بدبخت شدیم که

من : اوهوم

چند دقیقه صحبت بینمون رد و بدل نمیشه که سما میپرسه:

حالا میخوای چیکار کنی؟ فرار؟

من: نمیدونم ولی حالا که دارم بهش فکر میکنم می بینم که اگه واقعا اینجوری زیبا بانو خوب میشه اشکالی نداره

سما:مگه دیوونه شدی دختر ؟ چی میگی برا خودت

من: نمیدونم سما نمیدونم من الان فقط دلم میخواد که زیبا بانو خوب بشه

و بعد با صدای بلندی میرنم زیر گریه و سما با بغض میگه:

بمیرم برات خواهری . بمیرم برات…

و آروم زمزمه میکنم: خدانکنه  سما جانم

زمان حال:

سما: نیلگون کجایی دو ساعته هرچی   من و احمدی داریم صدات میکنیم .

من : ها چی؟

سما: از دست تو

و بعد با ندیدن دخترا میگم:

پس کو دخترا؟

سما: کجایی خانم؟ من وقتی دیدم تو جواب نمیدی به احمدی گفتم دختر ها رو ببره توی کامیون بذاره تا ما بریم….

نیلگون: آها . ممنون سما . ازت واقعا ممنونم که هستی

سما: پس که چی تا من و داری غم نداری الانم سریع بریم سوار ماشین شیم بریم ویلا که دیرمون شده همین الانشم

میخندم میگم:
باشه .

و بعد با سما میریم طرف ماشین و حرکت می کنیم به طرف ویلای سپیدان جایی که بقیه دخترا هستن  .  بالاخره بعد از یکساعت و  خورده ای رانندگی رسیدیم  سپیدان و بعد از یه استراحت چند دقیقه ای باز حرکت کردیم به سمت ویلا .. . تو راه من صندلی کنار راننده نشستم و سما پشت رل نشسته . چون هر دفعه که من  پشت رل می نشستم تو  جاده همه فکر و ذکرم پیش آردا بود و تمرکزی روی رانندگی نداشتم و یه بار هم تزدیک بود به کشتمون بدم..

به ویلا که رسیدیم .   ثریا خانم سرایدارمون در خونه رو باز کرد و وارد شدیم و پشت سرمون هم کامیونی که توش دخترا بودن

با سما از ماشین پیاده شدیم و به طرف ثریا خانم حرکت کردیم…..

این داستان ادامه دارد…..

یعنی شغل نیلگون چیهههه؟ حدس بزنید 😉

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.7 / 5. شمارش آرا : 10

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Zoha Ashrafi

ضحیـــ، نویسندهـــ هـیاهو و ژوان🤎
اشتراک در
اطلاع از
guest
6 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
نویسنده ✍️
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
9 ماه قبل

عزیزم هیچ رمانی یا بهتره بگم هیچ کسی در این دنیا وجود نداره که کارش کامل و همه چیز تموم باشه همه چیز در گذر زمان با تلاش و عادت به ثمر مینشینه منم مثل تو یا بقیه دارم سعیمو میکنم که قلمم رو بهتر کنم
توام جا نزن رمان زیاد بخون
رمان دختری که رهایش کردی و عروسیِ سکوت رو بهت پیشنهاد میکنم باعث پیشرفت کارت میشه

نویسنده ✍️
پاسخ به  𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
9 ماه قبل

عالیه چون خودم امتحانش کردم بهت پیشنهاد دادم موفق باشی عزیزم
راستی همینجاها که میگردی یه نگاه به رمان منم بنداز😅

دکمه بازگشت به بالا
6
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x