یکی بود؛یکی نبود

رمان یکی بود؛یکی نبود!پارت بیست و دو

4.8
(84)

تو همین افکار بودم که به خیابون اصلی رسیدم؛دستمو بالا گرفتم و جلوی ماشین زردی تکون دادم،چند مین گذشت که جلوی پام توقف کرد،با دستای قرمز شده در ماشین و باز کردم و تو ماشین نشستم،گیج بودم و خسته،بوی تعفن برانگیز سیگار حالم و بدتر می کرد؛خصوصا صدای اون آهنگ کردی و تندی که رو مغزم اسب سواری می کرد،انگار که کائنات برای خراب کردن حال من دست به دست هم داده بودن..

_کجا می ری؟

از لحن تند راننده اخم ظریفی کردم و با سختی لب زدم:

-پارک نسیم.

انگار که صدام براش رسا نباشه داد زد:

_کجا؟؟

پوفی کشیدم و با همون لحن گفتم:

-پارک نسیم.

اینبار کمی سمتم چرخید و صورت عصبی و شلوغش رو مقابل صورتم گرفت

_چرا تو حرف زدن افه میای زن؟

چنان اخمی از نوع حرف زدنش رو پیشونیم کاشته شد که حتی ابرو های خودمم شروع به کز ، کز؛ کردن ، در همون حال غریدم:

– این چه طرز حرف زدن با یه خانومه اقا؟؟مگه اینجا چاله میدونِ که سر من داد میزنید!عرض کردم می رم پارک نسیم،اگه یکم صدای موسیقی و کم کنید بهتر می تونید صدای منو بشنوید!!

انگار که انتظار این حرکت و از من نداشت چونکه کمی تو جاش ، جا به جا شد و گفت:

_باشه ابجی جون، چرا عصبی می شی!

سکوت کردم و به جای ادامه‌ی بحث با راننده سر مو به شیشه تکیه دادم،پارک نسیم یه پارک زیبا و بزرگ نزدیک خونمون بود،کلا خونهٔ ما یه جورایی مرکز شهر بود.

با دیدن هاوش که رو به روی پارک ایستاده بود و درحال حرف زدن با پسر کنارش بود ؛رو به راننده گفتم:

-همین جا آقا.

سری تکون داد و کناری نگه داشت،مقدار کرایه رو از کیفم بیرون کشیدم و بعد از پرداخت از ماشین پیاده شدم،امیدوارم که بوی سیگار نگرفته باشم!

نگاهم و از زمین گرفتم و به هاوش دادم ، استایل های هاوش خیلی برام خاص ، شیک و مردونه بودن بدون هیچ چیز کم یا اضافی و الان کاپشن قهوه‌ای رنگی همراه جین مشکی و کتونی های کرمی رنگش خیلی زیبا به تنش نشسته بود؛نکاهم و روی پسر کنارش زوق دادم موهای بلندی داشت که خیلی ساده پشت سرش بسته بود؛کاپشن سفیدی پوشیده بود و عینکی روی چشماش خودنمایی می کرد،الان من باید جلو می رفتم؟طبیعتا آره،اونا که هنوز منو ندیده بودن!

با قدم های تند و بلند سمتشون رفتم؛بخاطر سردی بیش از حد هوا خیابونا خلوت بود پس میشد به راحتی از خیابون گذشت.
از خیابون گذشتم و با صدای رسایی مخاطب قرارش دادم

_آقا هاوش؟

با شنیدن صدام اول اون مرد ناشناس بعد خودش سمتم چرخیدن،با دیدنم کم کم لبخند محوی زد و گفت:

-سیران؛متعجبم کردی،فکر می کردم نمی یای.

کج لبخند زدم

_خُب،راستش نتونستم قانعشون کنم.

باهمون لبخند گفت:

-مشکلی نیست،«دستشو سمت پسر کنارش گرفت و ادامه داد:»این مهرشادِ،رفیق یا بهتر بگم برادر منه!«بعد دستشو سمت من گرفت و گفت:»مهرشاد این خانم محترم هم سیرانِ،سیران خانم ،مهرشاد،مهرشاد ،سیران خانم.!

از لحن هاوش هم تعجب کردم و هم لبخند زدم..

–خوشبختم سیران خانم.

محو لبخند زدم و گفتم:

_متقابلا جناب.

هاوش لبخند محوی زد و سمت مهرشاد چرخید

-برو اونوقت زنگ می زنم،بهت خبر می دم.

مهرشاد لبخند دندون نمایی زد و اورتودنسی دندوناش به رخ کشید و با گفتن “با اجازه ای”سمت ماشین پژوی سفید رنگ اونور خیابون حرکت کرد..

هاوش نگاه شو بهم داد و گفت:

-خُب سیران جان؛بی تعارف میگم،کافه یا پارک؟

صادقانه جواب دادم:

_راستش من خیلی استرس دارم،بهتره همینجا بگی؛فقط لطفاً بازم مقدمه نچین!

سرفه مصلحتی کرد و گفت:

-اوکی،اما اینجا نمیشه،همینجور صُمم بک نمیشه که حرف زد! حداقل بیا بریم تو ماشین.

سری به نشونه تایید تکون دادم و سمت ماشین مشکی رنگ هاوش حرکت کردم،در کمک راننده رو باز کردم و سوار شدم،همانا سوار شدم همانا بوی آرام بخش شکلات توی مشامم پیچید،عاشق این بوی آرام بخش بودم..

-خب شروع کنم؟

با صدای هاوش متوجه شدم که اونم سوار شده..

_آره لطفاً.

نفس عمیقی کشید و جدی نگاه شو به جلو دوخت و جمله ای که من ازش واهمه داشتم و به زبون آورد…

-باهام،ازدواج کن!

«واقعا بخاطر روند کند پارت گذاری متاسفام،انشالا حتما دیگه پارت ها سریع آپلود میشه،مرسی که هستید:)»

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.8 / 5. شمارش آرا : 84

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Hasti Haghighat.n

به امید آمدن فردایی که تمام دیروز ها در مقابل شکوهش زانو بزنند!
اشتراک در
اطلاع از
guest
10 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
FELIX 🐰
10 ماه قبل

رمانت خیلی قشنگه👏❤
ولی تنها مشکل اینه دیر دیر پارت میزاری

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

زود زود پارت بزار🥰🥺

Sogol
10 ماه قبل

موفق باشی بانو💓

لیلا ✍️
10 ماه قبل

پرقدرت برگشتی خانووم آفرین به قلمت بیصبرانه منتظر ادامه رمان قشنگت هستیم😊🤗

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
10 ماه قبل

پارت نمیدی؟

دکمه بازگشت به بالا
10
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x