رمان سهم من از تو

سهم من ازتو پارت32

ویلیام=خودتو زیاد اذیت نکن خوب نیست
ترسیده سرمو چرخوندم سمتش…
من=کی بیدار شدی؟!
باخنده گفت…
ویلیام=چرا ترسیدی؟
من=خب یهو حرف میزنی میترسم
ویلیام=پاشو بریم پاشو
من=مرخص میشم؟ینی نمیمیرم؟
ویلیام=خدانکنه این چه حرفیه میزنی!
سرمو انداختم پایین…خندید
ویلیام=پاشو بریم آقای هوانگ نگرانته…کارگردانم عجله داره میگه سریعتر بیارش فیلمبرداری رو شروع کنیم…
هوففف یه آدم چقدر میتونه خودخواه باشه؟!تواین وضع فقط فکرِ فیلمش بود،باور نکردنیه!بایاد میونگ سریع ازجام پریدم…
من=میونگ…
ویلیام=نگران نباش حالش خوبه،پیش اقای هوانگه
نفس راحتی کشیدم و بعد بیرون کشیدن سرمم پاشدم برم یهو دیدم ویلیام باچشمای گرد شده نگام میکنه
من=چته؟
ویلیام=پرستار میومد خب
من=لازم نکرده برو راه بیوفتیم دیره حوصله غرغرای کارگردانو ندارم
باهم هم قدم شدیم و راه افتادیم سمت در…
ویلیام=راستی جوسیکا،کیتی،آنا!چرا هیچکدومو نمیبینم؟
من=باید ببینیشون مگه؟
ویلیام=اخه خب توبرگشتی چرا هیچکدوم نیومدن پیشت؟
من=چون خبر ندارن
وایساد و باصدای نسبتا بلندی ادامه داد
ویلیام=ینی چی خبر ندارن؟همینطور بی خبر برگشتی نمیشه ک
من=هیس بیمارستانه ها!خب اره اشکالش چیه بعدشم من فقط واسه فیلم برگشتم!بعدشم سریع برمیگردم
ویلیام=خودت بهتر میدونی ولی بنظرم باید خبرمیدادی لااقل ی سر میومدن پیشت
من=نه واقعا وقت ندارم کارگردانم ک خودت دیدی همش غرمیزنه
سوارماشین شدیم و راه افتادیم…توفکر خانم کیم بودم خیلی بدمیشد من تومراسم خاکسپاریش نمیبودم کارگردانم ک اصلا نمیتونستم روش حساب کنم…خدایا این دیگه چه مصیبتی بود
ویلیام=هنوز ک توفکری
چرخیدم سمتش…
ویلیام=بیخیال دیگه
من=واقعا فک میکنی میتونم بیخیال باشم؟شوخیت گرفته؟!تونمیدونی!نمیدونی خانم کیم واسه من کی بود
ویلیام=میدونم اما ب سلامتیت هم یکم اهمیت بده
دستمو گذاشتم روسرم
من=نمیتونم
چرخید سمت صندلی عقب ماشین و چنتا قرصو گرفت سمتم
ویلیام=بیا اینارو بگیر
من=اینا دیگه چین؟
ویلیام=قرصه دیگه
من=میدونم خودم کور ک نیستم میگم واسه چیه؟
ویلیام=هروقت حس کردی زیاد فشار عصبی به قلبت واردشده یکی بخور
من=باش…ممنون
دوباره فکرم رفت سمت خاکسپاری…حتی اگ کارگردان میزاشت برگردم و میرسیدم هم واقعا آیا میتونستم برم؟نه نه دیوونه میشدم
ویلیام=اینقد ب همه چیز فک نکن بده واست
نگاش کردم…واقعا نگران بود یا داشت وانمود میکرد؟
من=ویلیام…میگم بنظرت من میتونم خاکسپاریشو ببینم؟حس میکنم حمله قلبی میکنم
ویلیام=ای بابا…من میگم بهش فک نکن بدترمیشی
من=فقط بهم بگو،بنظرت برم؟
ویلیام=خودت بهتر میدونی ولی بنظرم نری بهتره…اینطور ک من میدونم طاقت دیدنشون نداری
اشک تو چشمام جمع شد…واقعا نداشتم!سعی کردم بیخیال باشم،اشکامو پاک کردم سرمو ب صندلی تکیه دادم و چشمامو بستم تااینکه رسیدیم…میونگ بادیدنم پریدتو بغلم و اقای هوانگ پشت سرش اومد سمتم…
هوانگ=حالت خوبی؟
من=خوبم
رو کرد ب ویلیام و ازش تشکر کرد…
هوانگ=الی کارگردانو بزور راضی کردم روز خاکسپاریش برگردیم کره…
من=من…من نمیتونم
تعجب کرده نگام کرد
هوانگ=ینی چی نمیتونی؟
ویلیام ک نمیدونم چطور اما انگار حرفامونو فهمیده بود برگشت سمتش
ویلیام=ممکنه براش خطر داشته باشه ک خاکسپاریش رو ببینه،بخصوص بخاطر قلبش
سری تکون داد و گفت…
هوانگ=اها درسته بهش فکرنکرده بودم…پس من میرم شما بمونید…

امتیاز دهید به این رمان

Aylli ‌

یآدَم‌نِمیکُنی‌.وُ.زِیآدَم‌نِمیرِوی،یآدَت‌بِخِیر‌یآرِفرآموُش‌کارِمِن...❤️‍🩹
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
دکمه بازگشت به بالا
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x