رمان سهم من از تو

سهم من ازتو پارت42

0
(0)

من=گوش کن عزیز هیچ ربطی نداره من نمیتونم ببخشمش

جوسیکا=مگه چیکار کرده تو اشتباه کردی بکی فقط

نقشه کشید تاازهم جداتون کنه توام باعث شدی موفق بشه

دیگه داشتم کنترلمو ازدست میدادم باتمام توانم جیغ

زدم واسم مهم نبود بقیه نگاه میکنن یا چی فکرمیکنن

من=ولم کنیییییییییین

کم کم اشکام سرازیر شدن،اونشب داشت دوباره تکرار میشد

جوسیکا=ولت نمیکنیم تو رسما دیوونه‌ای زده بسرت

متوجهی؟بسه باید تمومش کنی همومونو علاف

خودت کردی ما واست ارزش قائلیم ک از کارای

خودمون دست میکشیم و تااینجا میایم اما بی فایده‌س

سرم داشت میترکید توان جواب دادن نداشتم یکم

بادستام سرمو فشارش دادم اما فایده نداشت گریه

کردم جیغ زدم اما کسی اهمیت نمیداد تااینکه

چشمام بسته شدن…

•آنا

نمیدونم دلیل کار مایکل و جوسیکا چیبود اما قرارشد

دراین مورد حرفی نزنن…بعدیکم بحث الیزابت دوباره

داشت حالتای روز عروسیش رو تکرار میکرد نمیدونم

چش بود کای ک بامیونگ برگشت اونو جاگذاشت و

دوید سمت الیزابت…

کای=الی؟ابجی جون

یهو افتاد توبغل کای

کای=چیکار کردین باهاش هاا؟نگفتم اذیتش نکنین مگه

جوسیکا=کسی چیزی نگفته خودش روانیه

کای=درست صحبت کن!!

من=بس کنین

ویلیام همینطور توبهت بهش زل زده بود،کای الیزابتو بغل کرد و بردش درمانگاه…نزدیک شهربازی بود

ویلیام=آنا؟

چرخیدم سمتش

ویلیام=الیزابت چرااینجوری شد؟

من=عروسیش مگه نبودی؟

ویلیام=چرا ولی،واسه چی؟

من=انگار یچیزی هست ک مانمیدونیم

ویلیام=ما نباید باهاش میرفتیم

من=نمیدونم🤦🏽‍♀️

ویلیام=من میرم…

من=وایسا ویلیام!خودتم میدونی الان اگ بری چیمیشه مگه نه؟

سرشو انداخت پایین

ویلیام=دارم دیوونه میشم

من=یکم وایسا،الان نه!

•کای

من=اگه خوبه پس چرا،چرا الان باید بستری بمونه؟

دکتر=زیادبهش فشار اومده باید تابهوش میاد بمونه بعدشم چند جلسه باید بره پیش روانشناسش

من=دوباره!

باتاسف سرشو تکون داد

دکتر=وضعیت جسمیش خوبه یکم به قلبش فشار

اومده بود ک بخیر گذشت ولی روحی…نه!شما باید

بیشتر رعایتش کنین

من=ممنونم

رفتم و کنارش نشستم…هوففف،یکم توفکر بودم یهو

بایاد میونگ ازجام بلندشدم و بادیدن ویلیام اخم

کردم…هرچی می‌کشید ازهمین ویلیام بود!اما اونم

تقصیری نداشت،امروزم چیزی نگفت

ویلیام=چطوره؟

من=انتظار داری چطور باشه؟

ویلیام=میتونم…میتونم بپرسم مشکلش چیه؟

ناخودآگاه صدامو بالا بردم

من=د احمقا اگه نمیدونین چرا اینجوریش میکنین هاااااان؟

اونا خبر نداشتن،هیچکدومشون خبر نداشتن…

(فلش بک به گذشته)

-کای؟

-جونم ابجی

-یادته اصرار میکردی بهت بگم اونکه دوسش داشتم کیه؟

-اره گفتی دیگه

-دروغ گفتم…منو ببخش!اسمش ویلیامه

-ینی اسمشو دروغ گفتی؟

-ببخشید

-حیف دلم نمیاد چیزی بگم،حالا بگو کی هست تا ببخشمت

یکم مکث کرد…منتظر پیامش بودم،دلم میخواست بدونم کیه

-همسایمون

باورم نمیشه این امکان نداره!!!!

-اونکه ازتو کوچیکتره!!

-اینطوری نگو

-ببخشید…

-تروخدا به کسی نگو ماجرارو نمیخوام ویلیام خراب بشه

-پاتریک میدونه؟

-اون ک اره

-باشه…قول میدم

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 0 / 5. شمارش آرا : 0

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Aylli ‌

یآدَم‌نِمیکُنی‌.وُ.زِیآدَم‌نِمیرِوی،یآدَت‌بِخِیر‌یآرِفرآموُش‌کارِمِن...❤️‍🩹
اشتراک در
اطلاع از
guest
1 دیدگاه
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Yas
Yas
10 ماه قبل

میشه نظر داد

دکمه بازگشت به بالا
1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x