رمان شوکا

شوکا پارت 13

5
(1)

(پیشاپیش عیدتان مبارک🐰🥕)

رمان شوکا پارت¹³

نیما کلافه میگوید: مامان لط…

شبنم با صدایی هشدار دهنده می گوید:نــــــــیما

نیما پوفی می کشد. و موبایل را سمت شبنم می گیرد.
شبنم موبایل را از دستش می دزدد.
لیلی برای عوض کردن جَو موبایل خودش را از کیفش در می‌آورد
و جلوی دختر بی حال و پریشان در حال تماشا میگیرد.
لیلی با حالت خندان می گوید:

لیلی: عروس خانم لبخند بزنید.

گلچهره: حالا زوده بزار. عروسی بگیریم.
انقدر دهنشون رو سرویس میکنن.
خانم آخر قهر میکنه. میره.

شبنم با عشوه می گوید:

شبنم: ولی عروس من که مثل شما نیست.
خانم با کلی خرج حاج محمود بری. یه گوشه بشینی.
همه بیاید. جمع بشید. منت سر عروس خانم بزارید. راضی بشه.
عاقد اومد.

لیلی می گوید:

لیلی: ولشون کن. آجی دعواهای مادر شوهر
مادرعروسه دیگه یه ژست بگیر.

من عکس بگیرم.

کمی لبخند می‌زند. که لیلی می گوید:

لیلی: بابا شوکا کشتیات غرق شده. یه ژست بگیر.
اینطوری هر کی ببینه میگه.
دختر به زور اوردن. پا سفره ی عقد

کمی چشم هایش را مالش داد. اگر الان بیدار بود.
بخاطر تمام قرص هایی بود.
که دیشب خورد‌.
و قهوه ای که بعدش خورد. آرام لب زد:

شوکا: من میرم. اون یکی رو پُرو کنم.

لیلی با تعجب لب زد:

لیلی: آجی شوکا خوبی؟

سری به تأیید تکان داد. و لب زد:

شوکا: چیزی نیست. کمی دل درد دارم.

بعد وارد پرو می‌شود. و شبنم به نیما میتوبد:

شبنم: دیدی عروسم رو چطور خون به جگر کردی.
حداقل دلش خوش بود. به یه خرید با تو
که اونم زهرمارش کردی.
هِی سرت تو اون بی صاحاب شدست.

نیما: عه مامان

شبنم: یامان

نیما: ترو خدا یکم یک نفر طرف داماد باشه.

لیلی نگاهی به لباس ماهی یقه دلبری آبی در دستش کرد. و لب زد:

لیلی: خاله من میرم. پُرو

و به سمت پرو ی کنار رفت و در را بست و قفل کرد.

دستش را روی قلبش گذاشت.
و اشک هایش را پاک کرد.
در آن لباس خیلی زیبا شده بود. یک لباس یقه دلبری
که از بالا تا پایینش تزیین شده بود.
سفید و زیبا بود. بر عکس بختش سیاهِ سیاه

اندازه ی تاریکی شب

دوباره اشک هایش جاری شد.

او قرار بود اسمش در شناسنامه مردی بخورد.
که دوستش نداشت.

قرار بود. زن نیما توسلی شود ولی
هیچکس نمی دانست. این ازدواج اجباری است. و
در دل عروس غوغا بر پا
است. با خودش در آیینه حرف میزد.
و خیال بافی میکرد.

“این فقط یه بازیِ شوکا شاید بعد ازدواج فکر کنی.
کارت اشتباه بوده. هضم ماجرا برای لیلی و مامان گلچهره
سخت باشه.
ولی تموم میشه. اشکانم بیخیال میشه.”

اشک هایش جاری شد.
به خودش نیشخندی زد.
با خودش در آیینه حرف
میزد. انگار دیوانه شده بود.
از بدبختی، خون ، گریستن ،
عزاداری ، دل شکستن و حالا سیاه
بخت شدن.

در آیینه جواب خودش را با کینه و نفرت داد.

‘ بختت چی؟ بعدش چی؟ یه زن طلاق گرفته. و افسرده ‘

شوکا اشک هایش جاری میشد. اما باز جواب
خودش را در آیینه داد.

” شوکای خوشبخت یه تصور ممنوعه ست. این شوکا بدبخته. و هیچوقت نمیتونم از اعتماد نیما سوء استفاده کنه. یا خودش رو گول بزنه. این تقدیره تقدیرِ من شوکا پناهی”

آرام دست داخل کیفش می‌برد و یک ریمل و آرایش پاک کن و کرم پودر بر می دارد.

زیر چشمانش بخاطر آرایش بعد از گریه مشکی شده بود.
زیر چشمانش آرایش پاک کن زد.

و کمی زیر چشمان باد کرده اش. را کرم پودر می‌زند.

ریمل را به آرامی روی مژه های خوش فرم و
بلندش میکشد.

وسایل را در کیف لوازم آرایش می‌گذارد.
و کمی دامن سفید که روی
آن تور است. را تکان می‌دهد. و از روی صندلی
کنار پرو پا می شود.

و به سوی در می‌رود که با صدای پیامک گوشی
سرش را به سمت کیفش می کشاند. و دستش را به داخلش می برد. و با لمس
موبایل آن را در می‌آورد.

و برای باز کردن گوشی انگشت اشاره را روی حسگر می گذارد.
و بعد از باز شدن گوشی به داخل پیام ها می رود.
با دیدن پیام چشم هایش چهار تا می شود.

” فکر کردی . زن
اون پسر بی ناموس الدنگ بشی. من دست میکشم.
نه شوکا فقط بشین. و تماشا کن. چطوری
تو رو مال خودم میکنم.”

دلش از ترس به قفسه سینه اش برخورد می‌کند.
به طوری که صدای ضربان قلبش به گوشش می‌رسد.

چطوری ممکن است. او بفهمد.

جای ریسک نبود. دخترک معتقد بود.
زن ها مرد های واقعی هستند. و مرد ها همشون یه نامردِ حرومزادن
اما او سر قولش میماند.

شده تا پای جان

پس سریع تایپ کرد:

” دست از سرم
بردار. اشکان لطفاً
برگرد. درکت میکنم.
سخته تمام تلاشت رو
کردی. تا ثابت کنی. این
یه بازیِ اما اشکان من اولین
بار معنی عشق رو با نیما تجربه کردم. برو لطفاً”

“برات آرزوی خوشبختی میکنم.”

منتظر ماند. تا پیام داد:

“ولی تنها دلخوشی تو کیان بود. که اون پراید
کیان رو با دلخوشی های تو برد درسته نه؟ قطعا درسته
فقط بهت بگم. جنگ بین من و نیما شروع شد.”

نگاهش را از صفحه می‌گیرد. و لب میزند:

شوکا: بعضیا عوض میشن بعضیا عوضی میشن.

بی شرف

( ۴ سال قبل)

هنوز یک ماه از آشناییش با اشکان می‌گذشت.
بهش اعتماد کرد. چون به کیان اعتماد داشت.
کیانی که زیر خاک بود. اما عشقش
در دل شوکا می تپید.

یک شلوار دم پا گشاد
با یک مانتو تا سر زانو و یک شال که فقط تا سرش
کشیده بود. تنش بود.
از وقتی کیان رفت. آن لباس های رنگارنگ گرونی
که با هم خرید کرده بودند. در انباری بود.

اشکان شاید مثل کیان بود

چشمان سبز با موهای جوگندمی و بینی یونانی
اما هیچوقت جای او نبود.

آرام گل نرگس
را روی سنگ قبرش
گذاشت. و به آرامی
نشست. و دستش را
روی قبر و در دلش برایش
فاتحه فرستاد. و آرام بلند شد. لباس مشکی اش که حالا
خاکی بود را تکاند. و عینک آفتابی اش را برداشت. و آرام لب زد:

شوکا: مادر و برادرت خیلی ناراحتن
خاله طیبه از همون دو ماهی که خبر فوتت‌‌ رو شنید.
تا الان بیمارستانه میدونم بخاطر من بوده…
ولی… ولی به والله قسم
نمی خواستم. هق… اسمش رو نزار.
خیانت… اون فقط مثل توئه… این برای من مهمه کیان

گریه هایش مثل باران به صورتش می‌خورد.
و هق هقش دل سنگ را آب می کرد.

شوکا: کاشکی حداقل قاتلت‌ پیدا می‌شد.
بگم طناب دار زدن. به گردنش نفس نمی‌کشه.
بگم…هق.. نفس نمیکشه. کیان

آرام از قبر فاصله گرفت. و در ۵ متری زمزمه کرد:

شوکا: کاش میشد. بگم قرصام رو انداختم.
تو گذشته و رهاشون کردم.

و بعد زیپ کیفش را باز می کرد. و پاکت سیگار
را از کیفش در می‌آورد. و لب میزند:

شوکا: اما انقدر داغونم که دودم آرومم نمیکنه.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا : 1

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

mahoora 🖤

اندر دل من درون و بیرون همه او است🖤 اندر تن من جان و رگ و خون همه اوست🖤
اشتراک در
اطلاع از
guest
4 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Noushin 🥀Yousefi
11 ماه قبل

رمانت جالبه😉

Noushin 🥀Yousefi
11 ماه قبل

فقط خدا میدونه چقدر دلم میخواد برم توی رمان و فقط تیارا رو لو بدم و برگردم🤬

Noushin 🥀Yousefi
11 ماه قبل

فقط تروخدا پارت هات همیشه همینطوری طولانی باشه😇🤩

دکمه بازگشت به بالا
4
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x