یکی بود؛یکی نبود

یکی بود؛یکی نبود!پارت شش

4.1
(74)

انگار که بیمارستان دور سرش می‌چرخید،خدای من بدشانسی تا کجا؟
درست وقتی که کار های مهاجرتش جور شده بود در این مخمصه افتاد..چقدر به یوتاب گفت بس کند،اما نفهمید!

با کلافگی عینک اش را روی چشم هایش تنظیم کرد و لب زد

_ببخشید وقتتون و گرفتم،ممنونم.

دکتر لبخندی زد و گفت:

-میدونم الان وقتش نیست،ولی میشه یه عکس باهم داشته باشیم؟

هاوش متعجب ابرو بالا داد،دکتر هم وقت گیر آورده بود!
دوست داشت بگویید “نه،نمی تونیم”اما موقعیتی که در آن بود این اجازه را نمی داد،دستی به ته ریشش کشید و سری تکان داد

_اوکی،مشکلی نیست.

دکتر لبخندش را تجدید کرد و دستش را میان جیب روپوش پزشکی اش کرد و تلفن همراهش را بیرون اورد،هاوش که از این همه خونسردی دکتر کلافه شده بود، پوفی کشید و به دکتر چشم دوخت، هنوز سرگرم تلفن بود.هاوش طاقت نیاورد و پرسید:

_چیشد آقای دکتر؟بنده وقت ندارم!

دکتر لبخند زد

-یه مقدار صبر کنید جواب همسرم و بدم الان خدمت میرسم.

بعد از گذشتن چند ثانیه ی کوتاه عکس گرفته شد و هاوش با مغزی درگیر،روی صندلی آبی رنگ بیمارستان جای گرفت..در همین حال بود که صدای زنگ گوشی بلند شد.

با دیدن اسم “مهرشاد”آیکون سبز را کشید و گوشی را روی گوش راستش قرار داد.

با صدای خسته ای که حاصل یک شب بیخوابی بود گفت:

-بله؟

مهرشاد که متوجه صدای خسته ی هاوش شده بود پرسید:

_خواب بودی؟

-نه.

کنجکاو پرسید:

_پس چرا صدات انقدر داغونه؟عصر برنامه داریم یادت نیست؟

هاوش که زیادی تحت فشار بود غرید:

-چرا یادمه،چقدر یادآوری میکنی.خودم اعصابم داغونه توهم هی رژه برو روش.

مهرشاد متعجب از واکنش هاوش گفت:

_چته؟چرا پاچه می گیری؟چی گفتم مگه من!

{سیران}
خونه ما دورِ دوره ، پشت کوه‌های صبوره
پشت دَشتای طلایی ، پشت صحراهای خالی
خونه ماست اونورِ آب ، اونورِ موجهای بی تاب
پشت جنگلای سروه ، توی رویاست ، توی یه خواب

پشت اقیانوسِ آبی ، پشت باغای گلابی
اونور باغای انگور ، پشت کندوهای زنبور
خونه ما پشت ابرهاست ، اونور دلتنگیِ ماست
تهِ جاده های خیسه ، پشت بارون ، پشت دریاست

خونه ما قصه داره ، آلبالو و پسته داره
پشت خنده‌هایِ گرمش ، آدمای خسته داره
خونه ما شادی داره ، توی حوضاش ماهی داره
کوچه هاش توپ بازی داره ، گربه های نازی داره
خونه ما گرم و صمیمی ، رو دیواراش عکسای قدیمی
عکسِ بازی تویِ اِیوون ، لب دریا تو تابستون
عکس اون روز زیر بارون ، با یه بغض و یک چَمِدون
رفتن از پیشِ آدمهایِ ، نازنین و مهربون

خونه ما دورِ دوره ، پشت کوه های صبوره
پشت دشتای طلایی ، پشت صحراهای خالی
خونه ماست اونور آب ، اونور موجای بی تاب
پشت جنگلای سَروه ، توی رویاست توی یه خواب..
………………………………………………………………
با بغض اشکامو پس زدم و به جسم بی جون پسرک کنارم خیره شدم،مادرش با هق هق های آروم براش شعر می‌خواند و تو بغلش تکونش میداد..

پسر با بی‌حالی سرشو روی شونه ی مادرش گذاشت و به خواب پر دردی فرو رفت.

با غم مهشودی تو صدام زمزمه کردم:

-بیماریش خیلی وخیمه؟

با حسرت چشم به صورت رنگ پریده و لاغر پسرش دوخت

_سرطان،سرطان خون!

حیرت زده نالیدم:

-چند سالشه؟

درحالی که اشکاش از چشماش جاری می‌شدن لب زد:

_6!

بهت زده نگاش کردم و برای جواب دادن تمام کلمات و گم کردم.فقط بغض کرده به صورتش خیره شدم،چرا یه بچه باید سرطان داشته باشه؟؟چرا یه مادر باید بجای برگه ی ثبت نام مدرسه،کاغذ بیمارستان امضا کنه؟این چه عدالتیه؟

_اینجا هستن آقای محترم.

با صدای پرستار سرمو برگردوندم و به پرستار و پسر قد بلند کنارش چشم دوختم،پرستار با دست به من اشاره کرد و گفت:

-اهان بفرما بیدار هستن.

گیج به پسر رو به روم خیره شدم،قهوه ای چشماش پشت شیشه های عینکش میدرخشید!برق چشمای مرد ناشناس رو به روم عجیب گیرا بود،اصلا با من چیکار داشت؟کی بود؟؟

پسر نگاهی بهم انداخت و سری تکون داد

-ممنونم ازتون.

پرستار سری تکون داد و سمت در خروجی حرکت کرد.نگاهم و روی استایل مرد رو به روم چرخوندم،پیرهن آبی رنگی که آستین هاشو تا آرنج بالا زده بود همراه کتون کرمی رنگ..واقعا استایل خاصی بود!
سمتم قدم برداشت و بی حرف روی صندلی سفید کنارم نشست.درهمون حال عینکش و با انگشت دومیش عقب فرستاد و چشماشو سمتم چرخوند،گیج نگاش کردم و گوش برای حرفاش تیز کردم.

_سلام!

-سلام.

دستاشو تو هم گره زد و نگاه کوتاهی بهم انداخت

_حالتون بهتره؟

گُنگ نگاش کردم

-بخوبی شما،ممنونم.

لبخند کوچیکی زد و به انژیوکت آبی رنگ روی دستم خیره شد

_پس فکر کنم خوب نیستید!

متعجب گفتم:

-چرا؟

با همون لبخند نجوا کرد

_چون من حالم خوب نیست و شما گفتید به خوبی شما؛به همین دلیل.

ابرویی بالا دادم و سوالی بهش خیره شدم،انگار مطلب تو نگاهم گرفت چونکه پنجه ای تو موهاش کشید و برای تسلط روی حرفاش نفس عمیقی کشید و با بازدم کوتاهی بیرون داد.

_بگذریم،خانم من راننده همون ماشینی هستم که با شما اصابت کرده.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.1 / 5. شمارش آرا : 74

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Hasti Haghighat.n

به امید آمدن فردایی که تمام دیروز ها در مقابل شکوهش زانو بزنند!
اشتراک در
اطلاع از
guest
18 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

تروخدا زود به زود بزارررر🥺

لیکاوا
لیکاوا
پاسخ به  Kgorshid Haghighat
10 ماه قبل

اسمش از آینور شد سیران؟
یا هاوش‌ شد سیران؟

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  لیکاوا
10 ماه قبل

فکر کنم اسم هاوش عوض شد

لیکاوا
لیکاوا
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

فکر کنم همون آینور عوض شده چون یکی اومد بهش گفت من باهات تصادف کردم

عسل
10 ماه قبل

لطفن تند تند پارت بزار

لیلا ✍️
10 ماه قبل

خیلی قشنگ بود عزیزم خسته نباشی🤗😍

hioura
10 ماه قبل

ببخشید پارت گذاری چه روزایی هست؟

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  Kgorshid Haghighat
10 ماه قبل

خیلی دیره که… 🥺

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

آره💔😭🤣

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
پاسخ به  Kgorshid Haghighat
10 ماه قبل

لطفا زودتر پارت بذار آخه رمانت خیلی قشنگه ❤️

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
پاسخ به  Kgorshid Haghighat
10 ماه قبل

اگه میتونی توی یه هفته ۳ پارت بزاری عالیه🥲👌🌱

دکمه بازگشت به بالا
18
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x