نویسنده هایی که به مدت یک ماه پارت گذاری نکنن رمانشون از سایت حذف میشه

یکی بود؛یکی نبود

یکی بود؛یکی نبود!پارت نوزده

4.5
(31)

نگاهی به بلوار انداختم،تو خیابون سگ پر نمی زد و من از این صحنه ها خاطرهٔ بدی داشتم!
خدا لعنتت کنه بیتا،صدای آهنگ و کم کردم و از یک تا سه شمردم،باید به بعد از بلوار می‌رسیدم ؛یک،دو،سه….
هر چقدر سرعت و جون داشتم و تو پاهام جمع کردم و میگ میگ مانند به سمت بلوار دویدم؛ صدای خندهٔ پسرو می‌شنیدم که با ماشین بهم نزدیک می شد،اینبار قطعا تموم شدم!

از ترس پاهام می لرزید،این موضوع سرعت دویدن منو کم می کرد..لعنت به دنیایی که منتظره یه دختر تنها رو تو خیابون گیر بندازه..

_ای جااااان،نترس عمویــی،کـاریت ندارممم.

بی توجه به صدای مضحک و نفرت انگیز پسره با پرش کوتاهی رو بلوار پریدم و بدونه لحظه‌ای فکر خودمو جلوی ماشین در حال حرکت انداختم،همانا صدای جیغ لاستیک های ماشین،همانا خوردن سپر ماشین به ساقهٔ پام،گرمای موتور ماشین به پام می خورد و ترسم و زیاد می کرد نکنه گیر دوتا لاشخور افتادم؟؟
قدمی عقب رفتم و به شیشهٔ جلوی ماشین چشم دوختم،همانا گرد شدن چشمام همانا پیاده شدن دوبارهٔ ه‍اوشِ همافر،الان میشد سه تصادف با این مرد عینکی،دیگه داشت مسخره میشد نه؟

_سیران؟

اوو سیران!چه صمیمی!با یاد آوری حرفایی که بهش زدم با خجالت چشمام و از چشماش دزدیدم،تو همین لحظه بود که صدای پسر مزاحم روی روحم خط انداخت.

_دختر خانوووم،بیا،بیا قول میدم بیشتر بدم بهت!

انگار که با دیدن هاوش جرات گرفته بودم چون که تیز سمت پسر کم سن و سال و لاغر برگشتم،تیپش حال آدم و بد می کرد،موهای یاسی رنگ،گردن پر از خالکوبی،تیشرت صورتی رنگ و لش همراه یه اسلش سفید؛کراش دخترای کم فکر 15،16ساله!

-گمشو بچه،گمشو تا رو ماشین بابات خط ننداختم.

خندید و قدمی جلو اومد،تلو می خورد و گیج می زد،بیچاره مادرش!

_تا الان که موش شده بودی دنبال سوراخ می گشتی،چیشد مایه دار دیدی گرگ شدی؟

پوزخندی زدم و دهن برای جواب باز کردم که همزمان صدای هاوش مهر سکوتی شد رو لبام.

_برو بچه،برو بزرگتر از سنت حرف نزن،برو عمو…

پسر که انگار کوتاه اومده قدمی عقب رفت و شونه ای بالا داد

-سگ خورد..ارزونی خودت،همچین مالی هم نبود.

چشمام و روهم گذاشتم و نفسی گرفتم و تا شنیدن صدای استارت ماشین پسر چشمام و بسته نگه داشتم،چه فیلمی شده بود زندگیم!

با حس دستی رو شونم چشمام و باز کردم و سمت هاوش برگشتم و تو قهوه ای چشماش خیره شدم،چشماش از شدت براقی مثل دوتا گوی روشن تو صورتش می درخشیدن!

_ممنونم،امشب دو بار نجاتم دادی.

خندید و دندون های سفیدِ لمینت شده شو به رخ سیاهی شب کشید

-آره،ولی همین دوبار کم مونده بود پخش زمینت کنم!

تلخ لبخند زدم و گفتم:

_اوهوم،خدا میدونست اینبار چه بلایی سرم میومد…

با حرف من نقاشی لبخندش پاک شد و غم عجیبی گوشهٔ چشمای خاصش نشست

-سوار شو،برسونمت.

چه ساده و حرفه ای بحث و عوض کرده بود،نه؟

_نه،چوب خط تو پره دیگه،ممنونم از لطفت!

لبخند کوچیکی زد و گفت:

-دیر وقته،فردا شنبه اس و خیابونا خلوته؛نمی خوای که دوباره این اتفاق برات بیوفته؟

لب گزیدم و سر پایین انداختم،حرف حق جواب نداشت

_مزاحم تو نشم یه وقت؟

لبخند شو تجدید کرد و سمت ماشین حرکت کرد

-نه بابا چه زحمتی،نمی خوام که کولت کنم.

لبخندی به مهربونیش زدم و سمت ماشین قدم برداشتم،و این لحظه بود که به درد ساق پام پی برم.
باخجالت در کمک راننده رو باز کردم و سوار شدم،به شدت معذب بودم و این باعث می‌شد تنم گُر بگیره و حس اضافی بودن داشته باشم!

استارتی زد و ماشین و به حرکت در آورد

_مشکلی نداری یکم دیر تر بری خونه؟

سمتش برگشتم و با اخم ظریفی گفتم:

-چطور؟

سرفه مصلحتی کرد و گفت:

_می خوام باهات حرف بزنم،خونتون نزدیکه و حرفای من طولانی…

ابرویی بالا انداختم و خیلی بی ربط پرسیدم:

-خونهٔ ما رو از کجا بلدی؟

شونه ای بالا داد

_حدس زدم.

اهانی گفتم و به ساعت ماشین خیره شدم 1:48بامداد و نشون داد،وای که چقدر مهمم واسه خانوادم،حتی یه بارم زنگ نزدن ببینن مردم یا زنده!

-نه مهم نیست،می شنوم.

سری از روی رضایت تکون داد و صدای آهنگ و کمی زیاد کرد و به ماشین سرعت داد،نفسی گرفتم و سرمو به شیشه تکیه دادم و طبق عادت مشغول نقاشی کشیدن روی بخار شیشه شدم،مرطوبیتشو دوست داشتم..

_بله یوتاب؟

با صدای هاوش موقعیتم و درک کردم؛سرمو بلند کردم و راست نشستم پس چرا دیگه حرف نمیزد؟

_نگران نباش،خوبم.

پوفی کشید و گفت:

_واسه چی؟

انگار از حرف های مخاطبش دلخور شده بود چون با لحن ناراحتی گفت:

_الان وقت ندارم،بعدا زنگ می زنم.

با قطع کردن گوشیش سمتم چرخید و با لحنی که سعی می کرد بی‌خیال باشه گفت:

-خب الان که کافه ای باز نیست،با پارک مشکلی نداری؟

پوزخندی زدم،چه لحن آشنایی!من خودمو چقدر تو قاب بیخیالی فرو کردم اخه؟انگار که تنها منم نبودم!

_میدونی اگه ناراحتی خودتو بروز ندی تهش میشی چی؟

ابرویی بالا داد و با صدایی کنجکاو پرسید:

-چی؟

با تلخی زمزمه کردم:

_یه مردهٔ متحرک که به تظاهر کردن عادت کرده،تظاهر به شاد بودن،تظاهر به اینکه مشکلی نیست!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.5 / 5. شمارش آرا : 31

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Hasti Haghighat.n

به امید آمدن فردایی که تمام دیروز ها در مقابل شکوهش زانو بزنند!
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
دکمه بازگشت به بالا
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x