یکی بود؛یکی نبود

یکی بود؛یکی نبود!پارت هفت

4
(32)

تک ابرویی بالا انداختم

-خُب؟

متعجب نگاهم کرد

_خُب که خُب،میگم من همون راننده ایم که به شما زده!

چشمامو تو کاسه چرخوندم و گفتم:

-خُب الان انتظار دارین چیکار کنم؟جیغ و داد کنم و مشکل درست کنم؟

شونه ای بالا انداخت و نگاهی بهم انداخت

_نه ولی واکنشتون برام جالبه!

پوزخندی زدم و روسری صورتی بیمارستان و کمی جلو کشیدم

-عادت ندارم برای اتفاق های گذشته زانوی غم بغل بگیرم،ولی خب این اتفاق یکم بزرگه و کمی طول می‌کشه تا باهاش کنار بیام!من بهایی دادم که هیچ طوره قابل پرداخت نیست‌‌..ولی بذار خیالتون رو راحت کنم،من قصد شکایت ندارم آقا،خیالتون از طرف من راحت باشه.

نگاه مردد و شرمنده ای بهم انداخت

_من واقعا نمی دونم چطوری بگم متاسفم خانم!

با بغضی که گلوم و پر کرده بود لب زدم:

-الان چه شما متاسف باشید چه نباشید چی عوض میشه؟من ازتون شکایت کنم چی عوض میشه؟هیچی! فقط هردومون سرخورده تر میشیم..

چند ثانیه ای با سکوت نکاهشو بهم دوخت،انکار میخواست صداقتم و از چشمام بخونه.بعد از گذشت چند ثانیه ی کوتاه دستاش و روی زانوهاش گذاشت و از جاش بلند شد.

_داشتن این طرز فکر از طرف یک دختر برام جالبه،اما به هرحال من متاسفم،حاضرم هرطور که شده کمکتون کنم،نباز نیست اسمم و بگم بهتون گمون کنم خودتون می‌شناسین منو؛اگه هر کمکی خواستید بنده در خدمتم.

شونه ای بالا انداختم و با لحن بی تفاوتی گفتم:

-نه خیر نمیشناسمتون؛نیازی به شناختن شما هم ندارم،کمکی هم نمیخوام،همین که اونجا ولم نکردین ممنونم.

تک خنده ای کرد و انگشت اشاره و شصتش و دور لبش کشید

_واقعا از درک زیادتون ممنونم!

لبخند کوچیکی زدم

-خواهش میکنم.

دست راستش و تو جیبش گذاشت و با لحن مهربونی گفت:

_خداحافظ،مواظب خودتون باشید،امیدوارم که دوباره یه همچین بی دقتی نکنید!

سری تکون دادم و لبخند سردی زدم

-تقدیر،جناب،تقدیر!

چند ثانیه ای مکث کرد و بعد با لبخند محوی از جلوی چشمام محو شد،بغض نشسته تو گلوم آروم ترک برداشت و به چشمام هجوم آورد،قطره اشک گرمی آروم از کنار چشمم جاری شد و این شد تلنگری برای ریختن اشک های من!

چقدر راحت از جبران حرف می‌زد،اما جبران چی؟اخه مگه چیزی هم واسه جبران کردن مونده بود؟

«هفت روز بعد»
آدامس آبی رنگ مو تو دهنم گذاشتم،طعم نعنایی و خنکش بهم حس خوبی میداد،اروم،اروم شروع کردم به جویدن ، کتاب قطور ادبیات و باز کردم،شده با یه درس نفس بکشید؟من با ادبیات نفس میکشم.نگاهی به صفحه ی پر از نکته انداختم و مثل همیشه بلند،بلند شروع کردم به درس خواندن ولی ذهنم رو همه چیز تمرکز داشت جز کتاب!

حالم خوب نبود ولی سعی میکردم خوب باشم.مادرم چند روزی بود از خودش تحریمم کرده بود،می گفت چرا شکایت نکردی و چرا فلان..

محمد امین وقتی اتفاقی که برام افتاده بود و فهمید سرسنگین شد و آخرش آب پاکی رو روی دست مامانم ریخت،هنوز حرفش تو سرم اکو میشه:

_من از کجا صحت حرف شما رو بفهمم زنعمو؟من جوونم آرزو هایی دارم،نمی تونم با زنی باشم که معلوم نیست از اولش دختر بوده یانه!

هه،اون پسری بود که من پسش زدم و وقتی براش از حس هوسش گفتم نسبت به من جبهه گرفت.
گاهی با خودم میگم کاش از اون پسر شکایت میکردم ولی آخرش بازم پشیمون میشم از این کار..

انگار تو باتلاق گیر کردم،هر چقدر دست و پا میزنم بیشتر فرو میرم،مثل اینکه باید مسیر زندگیم و به تقدیر بسپارم..

من الان دیگه دختر نبودم،بلکه یه زن بودم،زنی بی حجله..منی که در اوج جوونی وخامی نابارور شدم..

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4 / 5. شمارش آرا : 32

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Hasti Haghighat.n

به امید آمدن فردایی که تمام دیروز ها در مقابل شکوهش زانو بزنند!
اشتراک در
اطلاع از
guest
3 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
لیلا ✍️
10 ماه قبل

خیلی این پارت به دلم نشست فقط حیف که کوتاه بود😞

𝒮𝒾𝒮𝒾 ‌
10 ماه قبل

دلم برای سیران خیلی میسوزه🥺

لیکاوا
لیکاوا
10 ماه قبل

وای ، چه قدر از این محمدامین بیشتر بدم اومد ،

دکمه بازگشت به بالا
3
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x