یکی بود؛یکی نبود

یکی بود؛یکی نبود!پارت یازده

4.7
(7)

چند ثانیه خیره ی مامانم شدم،دوست داشتم باور نکنم،باور نکنم که مامانم داره منو به خاک سیاه می‌شونه!
تکیه مو از دیوار گرفتم و با صدایی که انکار از ته چاه نجوا می شد پژواک کردم:

_شوخی می کنی، نه؟

بی تفاوت مشغول ادویه ریختن تو غذاش شد

-من با تو شوخی دارم؟

نیشخندی زدم و گفتم:

_نه،نداری,مشکل دقیقاً همینه.«نفسی گرفتم و با لحن محکمی ادامه دادم»من از هیچکسی شکایت ندارم،برو به اون محمد بی غیرتم بگو، سیران گفت تو حتی لیاقت جنازهٔ منو نداری؛من اجازه نمی دم کسی واسه آیندم تصمیم بگیره.

سمتم هجوم آورد و رنگی چشماشو به مشکی چشمام دوخت،شمرده غرید:

-سیران؛نزار بعد 23 سال دستم روت بلند بشه؛تو حق نداری آبرویی که جوونیم و پاش گذاشتم و از بین ببری؛فهمیدی؟!

تلخ خندیدیم و آروم زمزمه کردم:

_می خوای منو کتک بزنی؟خوب بزن،مهم نیست،ولی بدون تقاص منو خدا پس می گیره مامان!

دندون قرچه ای کرد و با چشمای پر تشر زد:

-گمشو تو اتاقت؛نمی خوام چشمم ببینتت سیران.

بی حرف سمت اتاقم دویدم و اشکایی که قول داده بودم جاری نشن رو پس زدم..
با ضرب در اتاق و بستم و بی توجه به لرزش خفیف دیوار خودم و رو تخت انداختم و هق هق های بلندم و تو بالش خفه کردم.

من قلب ظریف مادرم شکستم،مادری که تمام بود و نبودش و پای من گذاشت..بالش و محکم بغل کردم و بی صدا اشک ریختم،چقدر دلم پدرم و می خواست،پدری که نمی ذاشت خم به ابروهای ضریف مادرم بشینه..عشق بی همتای اونا رو با تمام بچگیم درک می کردم،عشقی که ثمرهٔ پاکش بیتا و من بودیم.
نفس عمیقی کشیدم و با فکری درگیر گوشیم و از تو کولم بیرون کشیدم و روی آخرین شماره م کلید کردم.
هنوز دوتا بوق نخورده بود که صدای نازک بخشنده تو گوشم پیچید:

_بله؟

نفس عمیقی کشیدم و لرزش صدامو کنترل کردم:

-مزاحم وقتتون نیستم؟توسل نژاد هستم.

با لحن سردی گفت:

_خیر؛بفرمایید.

با سختی کلمات و کنار هم چیدم:

-میتونیم امروز بعد از ظهر همو ببینیم؟

میتونستم پوزخند تمسخر آمیزش و حس کنم:

_بله،حتما؛بنده هم برای همین موضوع باهاتون تماس گرفتم.

شرمنده،سردرگم و ناراحت لب زدم:

-من بخاطر رفتارم متاسفم خانم.

بیخیال گفت:

_مشکلی نیست بانو،ساعت 5:00 وقت دارید بیایید کافه پیچک؟

زمزمه کردم:

-اوکی،من مشکلی ندارم،می بینیم همو.

_خدانگهدار‌.

چشمامو به دیوار رو به روم دوختم و پژواک کردم:

-خدانگهدار.

با قطع شدن گوشی نفس سنگین شدمو از حصار سینم آزاد کردم و به اشک های بی دفاعم مجوز رد شدن از مرز چشم هامو دادم.گرمی اشک هایی که از چشمام جاری می شد اشتباه بودن کارم و به رُخم می‌کشید و عذاب وجدانم و با تکون های شدیدی از خواب ناز بیدار می‌کرد!

و این وجدان من بود که درونم زجه می زد و خواهشانه درخواست می کرد این کارو نکنم،اون مرد مقصر نبود،مقصر بی حواسی من نبود..هم خدا،هم من و هم وجدانم میدونستیم که مقصر اصلی این قضیه منم!!منی که الان برای به خاک سیاه نشوندن اون پسر قد علم کردم.اما من مجبورم،مجبورم به خاطر مادری که زندگیش و به پای من گذاشت..و اینجا خدا و قلبم شاهدن که من از شدت عذاب وجدان چه دردی می کشم…

چشمامو پایین انداختم و از فکر کردن به افکار بی انتهام دست کشیدم.تا ساعت پنج دوساعتی باقی مونده بود پس آلارم گوشیم و تنظیم کردم و جنین وار رو تخت یه نفرم دراز کشیدم.
………………………………..……………………….
با صدای آلارم گوشی آروم چشمامو باز کردم و بعد از چند دقیقه رو تخت نشستم،اصلا خواب به چشمام نمی آمد پوفی کشیدم و سمت کمدم رفتم و با دیدن نامرتبی همیشگیش اخمی کردم،باید در اولین فرصت یه سر و سامون به کمد می دادم..

با توجه به سردی هوای بیرون پافر مشکی رنگی پوشیدم و بعد از به تن زدن جین زغالیم شال مشکی مو روی سرم گذاشتم و بعد از برداشتن کیف و گوشیم از اتاق بیرون زدم.

با ندیدن مامانم تو خونه نفس راحتی کشیدم،حداقل از جواب پس دادن معاف بودم.پوزخندی به افکار درهمم کشیدم و با پوشیدن کتونی های سفیدم از خونه بیرون زدم.

کافه نزدیک خونمون بود،نیاز به تاکسی نبود،به دلیل سردی بیش از حد هوا دستامو تو جیبم گذاشتم و از کوچه خارج شدم.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.7 / 5. شمارش آرا : 7

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر

Hasti Haghighat.n

به امید آمدن فردایی که تمام دیروز ها در مقابل شکوهش زانو بزنند!
اشتراک در
اطلاع از
guest
2 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
نویسنده ✍️
9 ماه قبل

عالی همینطور پرقدرت ادامه بده نویسنده جان👏🏻👌🏻

𝒵ℴℎ𝒶 🥹🤍
9 ماه قبل

آخی سیران چقدر گناه داره🥺☹️🤣

دکمه بازگشت به بالا
2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x