رمان مرد مجهول

مرد مجهول پارت ۴

4.4
(9)

مینا بی توجه به حرف من ادامه داد : یعنی چی ، از کی تا حالا راجب کار تو حرف زدن وقت حروم کردن شده ؟ از کی تا حالا درد و دل با دوست وقت حروم کردن شده ؟

ـ خب بابا ول کن تو ام بستنی نخریم ؟

وقتی دید نمی خوام دیگه این بحث رو ادامه بدم اون هم بیخیال موضوع شد : وای خدا همیشه فکر شکمشِ این موقع رفتن هم به عجل میگه یه لحظه ماشین رو نگه دار من از اینجا کله پاچه بگیرم بعد بریم

خندیدم و مسیرم رو به سمت بستنی فروشی کج کردم مینا هم دنبالم اومد

***

همونطوری که روی صندلی نشسته بودم یه قاشق از بستنی موزی زرد رنگ رو بالا اوردم و نگاهی بهش انداختم:

ـ میگم مینا

ـ چی شده ؟

ـ مگه ما بستنی موزی سفارش ندادیم ؟

ـ اره خب مگه نمی بینی

ـ پس چرا رنگش زرده

ـ وا پس می خواستی سبز باشه ، موز زرده دیگه

ـ مینا

اینبار تند تر برگشت : چیه ؟

ـ مینا موز که زرد نیس ، فقط پوستش زرده

لحظه ای دست از خوردن برداشت بعد نگاهی به من انداخت ، مکث کرد یهو زد زیر خنده :

ـ میترا یه عمر سرم کلاه رفته راس میگی ها

چشم هاش رو بست و دستش رو روی دهانش گذاشت و بلند خندید ، کم کم خنده اش از بین رفت و مینا یکهو ساکت شد و به یه گوشه نامعلوم خیره شد ، از این تغییر ناگهانی متعجب کمی خم شدم و نگاش کردم :

ـ وا دکمه خاموشت رو زدن ؟ چی شدی ؟

لب های مینا تا بنا گوش به لبخند باز شد ناگهان بلندشد و با هیجان گفت : فهمیدم !

من هم از تعجب و کمی اضطراب بلند شدم : چیو فهمیدی ؟

با شوق و ذوق دستاشو دو طرف شونه هام گذاشت : تو ام بیا و تو شرکت ما کار کن ، باور کن استخدام میشی

به یک باره چهره کنجکاوم جمع شد و جاش رو با یه اخم عوض کردم لب هام رو جلو دادم و گفتم :

ـ نمیشه

ـ چرا نشه می تونی یه شغل اونجا دست و پا کنی که با همین مدرک هم قبول بشی ، من فردا پرس و جو می کنم ببینم برای مدرک دیپلم شغلی تو شرکت هست یا …

فکر کردم همچین بی راه هم نمیگه چایی دم کردن تو یه شرکت بهتر از ظرف شستن تو رستوران اکبرآقا بود اگه میتونستم اونجا کار کنم عالی میشد …

ـ حالا بد هم نمیگی اونجا نیاز به آبدارچی دارن ؟

چهره مینا درهم شد : یعنی چه آبدارچی ؟ این چه اخلاق مزخرفیه که تو داری چرا همش اهداف کوچیک رو نشونه می گیری ؟ کمتر خودت رو دست کم بگیر این اون میترایی نیس که من میشناسم

ـ پس می خوای چیکار کنم بیام اونجا کارمند بشم ؟ زده به سرت من اونجا آبدارچی هم بشم راضی ام

ـ ببین یه نصیحت دوستانه ، اگه بلند پرواز نباشی تا آخر عمرت درجا میزنی این میترایی نیست که من میشناسم !

در دل گفتم ای مینا کجایی که میترا خیلی وقته تا شده خیلی وقته رفته ، خیلی وقته مرده

اون میترا که بزرگترین قله ها رو هدف می‌گرفت اون میترا که می خواست از همه پرنده ها بلند تر پرواز کنه اون دختر دیگه بال هاش از سنگینی بار زندگی شکسته ، دیگه حتی به پریدن هم فکر نمیکنه پرواز کجا بود ؟

ـ ولش کن اصلا همون تمیزکاری کردن بهتره

بستنی فنجونی رو که تموم شده بود تو سطل زباله کنار نمکت انداختم و راه افتادم مینا خودش رو بهم رسوند : خیله خب باشه باشه فردا حرف میزنم اگه شد بهت خبر میدم هر چی باشه از اون رستوران گند بهتره

ـ حالا شد ، راستی تو که همش بد اون رستوران رو میگی چه عجب محمد از اونجا استعفا نمیده ؟

ـ احتمالا بعدها استعفا بده آخه یه کار نظارتی تو پتروشیمی تهران پیدا کرده حقوقش خیلی بهتره محمد هم درسش رو خونده …

ـ چه بهتر تو اون رستوران هر روز خدا جنگه ، امروز یه مرد قُلچُماق اومده بود ، تنش می خارید

ـ مردا همشون سر و ته یک کرباسن ، جریان خواستگار جدیدم رو بهت گفتم ؟

با خنده آروم به نشانه خاک تو سرت با دو انگشت به سرش کوبیدم :

ـ محمد تعریف کرد چه گلی کاشتی

ـ اون محمد هم که نخود تو دهنش خیس نمی خوره ، جریان جر و بحث تو رستوران هم بهم گفته ، گفت تو حالشو گرفتی

ـ نه بابا چی چیو حالشو گرفتم فقط اکبرآقا حقوق این ماه رو کم کرد

یهو ایستادم و با یه قیافه مسخره دوباره شروع به راه رفتن کردم :

ـ ولی تو واقعا چه فکری کردی زدی پسر مردم رو خون دماغ کردی

ـ خب باید آزمایش می کردم ببینم زورش چقدره اما معلوم شد با یه کف گرگی خون دماغ میشه

آخه تو رو خدا یارو اومده میگه من ظاهر اصلا برام مهم نیس فقط از نظر بچه …

میترا به جان خودم به اینجا که رسید همچین کوبیدم …

مینا هیجان زده توضیح میداد و دستشو تو هوا تکون میداد و به هوا سیلی میزد : تو صورتش که نفهمید از کجا خورده

با لبخند بهش نگاه می کردم ، اون واقعا شیطون و شاد بود ، همیشه بد دهنی می کرد و فحشم میداد و گاهی هم قهر می کرد ، چیزی که مهم بود این بود که اون همیشه مینا بود ، هرگز تغییر نمیکرد و هیچ نیت بدی پشت هیچ کدوم از رفتار هاش نداشت

گاهی فکر می کردم اگه با کسی وارد رابطه بشه من رو فراموش می کنه ؟ نه مینا هرگز اینکارو نمی کرد شاید خود پسندانه بنظر برسه اگه بگم در مقابل یه مرد همیشه اون طرف من رو می گیره ، یا من دوست داشتم اونجوری فکر کنم .

***

ـ وای پاهام درد گرفت بسه دیگه دختر دیر شد

ـ میترا وایسا یه عطر هم بخرم دیگه تموم

مینا تو بازار اینور و اونور می رفت و خرید می کرد ، مداوم از من می پرسید از این خوشت اومد این قشنگه ؟ ولی از اونجایی که فعلا با این وضع نمی تونستم لباس بخرم بهانه میگرفتم که نه ، خوب نیس و دوستش ندارم

داشتیم سمت عطر فروشی می رفتیم که نگاهم به سمت ویترین یکی از مغازه ها کشیده شد و قفل کت و شلوار زنانه نقره ای رنگ تو تن مانکن شد

با دقت بر اندازش کردم : شلوار ست راسته و بلند و لباس زیر مانتو ای سفید که کت نقره ای اندامی

رو از روش پوشیده بود خیلی خوش دوخت بود

سرمو تکونی دادم ، اما دوباره نگاهم بهش کشیده شد از وقتی نوجوان بودم کت و شلوار دوست داشتم . فعلا نمی تونستم بخرمش شاید بعدا اگه پول دستم اومد

ـ داری کجا رو نگاه می کنی

با صدای مینا به خودم اومدم که با اون لبخند خبیث مخصوص به خودش داشت نگام می کرد:

ـ این لبخند مضحک چیه دیگه ، راه بیفت بریم دیگه خرید هات رو کردی

ـ خیله خب تو برو سر خیابون به آژانس زنک بزن منم الان میام

ـ بزار ببینم گوشیم کار می کنه

راه افتادم و موبایلم رو روشن کردم خوبه فعلا نمی خواست بازی در بیاره

به آژانس زنگ زدم و منتظر مینا بودم که رسید ، نزدیک شیش تا خرید تو دستش بود . بهم رسید و گفت : زنگ زدی ؟

سرم رو به نشانه مثبت تکون دادم ، نگاهی به ساعت تلفنم انداختم ۷:۲۸ رو نشون میداد .

ـ قشنگ دو ساعته داری دور دور میکنی چه خبرته دم عیدی چیزیه ؟

ـ آخ کیف کردم ، اخه همین بابا خان منو تو خونه حبس کرده بود اِی چسبید کارت بانکی شو خالی کردم

گوشه لبم رو در دهانم فرو بردم و سرم رو به نشانه تأسف تکون دادم به شوخی گفتم : اون آقا وحید بود فقط تو رو تو خونه زندانی کرد من بودم تا الان با کمربند سیاه و کبودت می کردم

ـ واه واه به خاطر یه پسرک غریبه بابام هیچوقت منو نمی زنه همیشه پشتمه‌

کمی به فکر فرو رفتم ، اگه بابا هنوز زنده بود اون هم طرف من رو می گرفت و می گفت نگران نباش تا وقتی من هستم نترس ، یا موقع ازدواج می گفت جون شما و جون میترا ، نبینم یه تار مو ازش کم بشه و … تصور کردم بابا رضا همچین جمله هایی رو به من بگه ، حتی تصورش هم دلگرمی خاصی به من القا میکرد ، اینکه یه تکیه گاه داشته باشی که هر وقت هوا پس بود بگی هه فک کردی بابام مثل کوه پشت منه . چه خیالات زیبایی !افسوس که من هرگز دیگه قرار نبود تجربه اش کنم

مینا تکونم داد که به خودم اومدم : کجایی ؟ تاکسی رسید

بی حرف سوار تاکسی شدم ، همیشه عمیق به فکر فرو می رفتم طوری که احتمال میدم اگه کسی بیدارم نکنه دقیقه ها و ساعت ها و حتی روزها غرق افکار و خاطراتم میشم .

خسته و کوفته بر می گردم خونه اما خوشحال بودم چون مینا قرار بود درباره کار کردن من تو شرکت با رئیس صحبت کنه …

***

آخرین ظرف رو آب کشیدم و تو سبد روی ظرفشویی گذاشتم ، مبین تا این وقت کجا بود ؟

با صدای در حیاط امیدوارانه خودم رو به حیاط رسوندم اما مثل همیشه قبل از اینکه در رو باز کنم پرسیدم : کیه ؟

ـ منم مبین

صدای مبین رو که شنیدم لبخند مطمئنی زدم و در رو باز کردم : خوش اومدی . با دیدن بسته ای تو دست مبین متعجب پرسیدم : اون چیه دیگه ؟

مبین شونه ای بالا انداخت : نمی‌دونم وقتی رسیدن دیدم پستچی آورده ، گفت برای خانوم رادمنش

داخل خونه شدیم با هیجان و کنجکاوی گفتم : من که چیزی سفارش ندادم نکنه اشتباه اومده

مبین خنده ای کرد : درست عین بچه ها ذوق زده شدی ، نه اشتباه نشده نترس

می خواستم مشخصات روی بسته رو بخونم که با بوی بدی اخم هام رو تو هم کشیدم ، این بو رو خیلی خوب می‌شناختم نگاه تیزی به مبین کردم :

ـ این بوی چیه از رو پیراهن تو میاد هوم ؟

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.4 / 5. شمارش آرا : 9

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نمایش بیشتر
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
دکمه بازگشت به بالا
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x